#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_209


به دنبال یک تصمیم آنی داشبورد ماشین را باز کرد.

او حتماً مدارکی اینجا داشت. با اینکه می دانست مانی از هر خانواده ای باشد برایش فرقی نمی کند اما این مسئله برایش به یک بازی کودکانه تبدیل شده بود ودوست داشت خودش جواب معما را پیدا کند.

دستش را داخل داشبورد کرد. داخلش خیلی شلوغ بود. از پاکت سیگار گرفته تا چسب زخم ، همه چیز در آن پیدا می شد.

نه فایده نداشت در این بازار شام نمی توانست چیزی پیدا کند. حتماً چیزهای مهم را در چنین جایی نمی گذاشتند.

به اطرافش نگاهی انداخت. چشمهایش از روی اسکلت بدقواره عبور کرد و روی آفتابگیر بالای سرش قفل شد. افتابگیر بالای سر راننده را باز کرد وکیفی چرمی از داخل آن روی صندلی راننده افتاد. آفتابگیر را بست وکیف را برداشت و آن را باز کرد. ظاهراً کیف مدارک بود و دارای صفحات پلاستیکی بود که مدارک را در آن قرار می دادند.

در صفحه اول کارتی شبیه کارت ماشین دید که فقط پشتش مشخص بود. شروع به ورق زدن صفحات کرد. در صفحه های بعدی قبض مبایل و چند شماره تلفن قرار داشت که بخاطر ریز بودن خوانایی نداشت.

اینقدر هول شده بودکه به فکرش نمی رسیدآن ها را از کیف خارج کند. مدام به دور وبرش نگاه می کرد که اگرمانی آمد او را ببیند.

چند صفحه بعد دستش با دیدن عکس مانی متوقف شد. نگاهش را روی گواهینامه چرخاند و با دیدن نام خانوادگی او نفس در سینه اش حبس شد.

* * *

- پسر عموشه !

بی توجه به زخم دستش به نگار خیره شدوگفت: تو نمی دونی باهاش چیکارداره؟


romangram.com | @romangram_com