#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_208

سهیل در حالی که سرش پایین بود ودستمال را فشار می داد با خونسردی گفت: آره می شد راستشو بخوای بهش فکرم کردم ولی عیب من اینه که نمیتونم فقط به فکر خودم باشم اگه می تونستم اینقدربلا سرم نمی اومد

چندثانیه منتظر ماند ولی نگار جوابی نداد و او فقط می توانست صدای نفس هایش را بشنود. سرش را بالا آورد. در تاریکی نمی توانست صورتش را ببیند فقط چشمهای سیاه رنگش را می دید که بخاطر جمع شدن اشک می درخشیدند و برق انتقام در آن ها خاموش شده بود.

ازجای خود بلند شد ودر همان حال چند قدم به سمت ابتدای کوچه برداشت. نگاربه دنبالش آمدو گفت: صبر کن باید بری درمونگاه

سهیل در حالی که پشت به او ایستاده بودگفت: خودم می دونم تو نمی خواد نگران من باشی

هنوز چند قدم از او دورنشده بودکه عکسش را روی زمین دید. خم شدوعکس را برداشت.

دوباره به طرف نگار رفت و عکس را به سمت اوگرفت ولی قبل از اینکه او عکس را بگیرد تصویر شخصی در عکس زیر نور چراغ توجهش راجلب کرد.

شخص آشنای درون عکس را به نگار نشان داد و گفت: این کیه ؟!

* * *

ماشین گوشه خیابان پارک شده بود و او داخل آن منتظر بودتا مانی از رستوران خارج شود.

از لحظه ای که از خانه خارج شده بود مدام حرف هایی که صبح با بچه ها زده بود درسرش می چرخیدند و رفتار مانی در رستوران و طفره رفتنش از جواب سوال های او ، مسئله را در ذهنش حادتر کرده بود. جمله ها مدام در ذهنش تکرار می شدند.

تو چقدر می شناسیش؟! ... هربار که میبینمش احساس میکنم خیلی وقته می شناسمش... نگو که فامیلیشو نمی دونی !

باید می فهمید او کیست !

romangram.com | @romangram_com