#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_206
همینطور که به در خانه نگار نگاه می کرد متوجه شد در خانه باز شد وخود او از آن خارج شد.
سهیل در تاریکی قرار داشت و نگار نمی توانست او را ببیند. ظاهر نگار با تمام اوقاتی که او را دیده بود فرق داشت. لباس هایش آنچنانی وآرایشش زننده تر شده بود. البته بعد از دیدنش در آن مهمانی این شکل وشمایل او دیگر برایش تعجب برانگیز نبود.
می خواست زودتر از او از کوچه خارج شود تا با او برخورد نکند که با دیدن پسر جوانی که به نگار نزدیک می شد حس کنجکاوی از این کار منصرفش کرد.
پسر جوان که هیکل درشتی داشت روبروی نگار دست به سینه ایستاد و او را نگاه کرد. نگار به محض دیدن او با ترس گفت : اِ باز که تو پیدات شد! چی از جون من میخوای ؟
پسر با پوزخند گفت : همونی که خودت میدونی
نگار صدایش راپایین آورد و با استیصال گفت: بابا به پیر به پیغمبر به کی قسم بخورم که باور کنی چیزی پیش من نیست
پسر با عصبانیت گفت : حالا معلوم میشه
سپس به نگار نزدیک شد و او را به زور دنبال خود به کوچه ای که سمت چپشان قرار داشت کشید. سهیل هم به دنبالشان وارد کوچه شد و جایی در تاریکی پناه گرفت.
این کوچه در حقیقت گذرگاهی برای اتصال کوچه قبلی به کوچه دیگری بود و خانه ای در آن قرار نداشت و به طبع هیچ چراغی هم در آن قرار نداشت فقط چند تا از پنجره های پشتی خانه های کوچه مجاور در آن باز می شد.
پسر نگار را به دیوار چسبانده بود و سهیل فقط در آن تاریکی میتوانست برق چاقوی ضامن داری که در دستانش می درخشید را تشخیص دهد.
پسر با خشم گفت: بگو موادای من کجاست وگرنه همینجا می کشمت
صدای نگار را شنید که با گریه گفت: به خدا نمیدونم
romangram.com | @romangram_com