#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_205
- ...
- من چه میدونم چی کار کنی. دیگه هم به من زنگ نزن با ستاره ام نمیتونم جوابتوبدم
و تماس را قطع کرد. بعد از چند ثانیه مکث به پشت چرخید و ستاره را دید.
در حالی که هول شده بود گفت : تو اینجا چیکارمیکنی؟!
با اینکه سعی می کرد خونسرد به نظر برسد ولی ستاره احساس می کرد در اعماق چشمانش خشونتی آشکار نهفته است که بسیار آشنا به نظر می رسد.
- اومدم دنبال تو. چی کار میکردی این همه مدت منو منتظر گذاشتی
مانی که ناراحت به نظر می رسید گفت : تودستشویی چیکار میکنن ؟! بعدشم با دوستم تلفنی حرف میزدم. تو برو تو ماشین تا من برم تختو حساب کنم بیام
و سوئیچ را به سمتش پرتاب کرد. با این کار او را به یاد آن شب در پارک انداخت و او را با دنیایی از فکروخیال تنها گذاشت.
* * *
وقتی به خود آمد متوجه شد هوا تاریک شده است و او ساعت هاست بی هدف همانجا وسط کوچه نشسته و به نقطه ای خیره شده است.
از جای خود بلند شد ونگاهی به انتهای کوچه که خانه نگار در آن قرار داشت ، انداخت. هوا تاریک بود وقسمت هایی از کوچه توسط تک و توک تیرهای چراغ برق روشن شده بود ولی باقی آن تاریک بود.
romangram.com | @romangram_com