#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_204

- اینکه هیچ وقت هیچ سوالی نمی کنی. درمورد زندگیم ، در مورد گذشته ام که شک ندارم ازش خبر داری

مانی دوباره مشغول خوردن شد وگفت : منظورت اون پسره است؟

ستاره چیزی نگفت و اوادامه داد : زندگی وگذشته هرکس به خودش مربوطه

از جایش بلند شد و گفت : من برم دستاموبشورم زود برمی گردم

نیم ساعت از رفتن مانی گذشته بود ولی هنوز برنگشته بود. ستاره حسابی کلافه بود. با گذشتن ساعتی از شب وسردتر شدن هوا دور وبرش خلوت شده بود وبه جزتخت روبرویش که دو پسر جوان در آن درحال قلیان کشیدن بودند، بقیه تختها خالی بود. پسرها ظاهر جلفی داشتند و مدام برای او ادا و اطوار می آمدند. واهمه داشت با خلوت شدن اطراف به خود جرأت بدهند و اذیتش کنند.

برای هزارمین بار به مسیری که مانی از آن رفته بود نگاه کرد ولی خبری از او نبود.

درحالی که احساس سرما می کرد با عصبانیت به ساعتش نگاه کرد وناخودآگاه فکر کرد اگر سهیل بود هیچوقت این همه مدت او را تنها نمی گذاشت. با یادآوری سهیل احساس دلتنگی شدیدی به سراغش آمد. برای فرارازاین احساس تصمیم گرفت به مانی زنگ بزند تا پیدایش کند ولی هر چه دنبال موبایلش گشت آن را پیدا نکرد تا اینکه به یاد آورد به خاطر عجله زیاد آن رادر خانه جا گذاشته است.

هنوزدر فکر موبایل بودکه متوجه شد یکی از پسرها به طرف او می آید. نگاهی به اطراف انداخت. همه تختها خالی بودند وحتی گارسنی هم از آن حوالی نمی گذشت.

پسر به نزدیکی او رسید و با خنده گفت : چی شده؟ طرف قالت گذاشته؟

ستاره که بیشتر از ظرفیتش ناراحت شده بود وحوصله تحمل کردن این یکی را نداشت از جایش بلند شد و با عصبانیت به طرف همان راهی که مانی از آن رفته بود حرکت کرد و به فریاد پسر که پشت سرش گفت پس کجا رفتی اهمیت نداد.

بعد از کمی جستجو دستشویی را پیدا کرد. وقتی به آن جا نزدیک شددرکمال تعجب مانی را دید که پشت به او در حال صحبت کردن با مبایلش است. از لحنش معلوم بودکه خیلی عصبانیست.

- خودت یه کاریش بکن

romangram.com | @romangram_com