#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_203


مانی در حالی که با سوئیچ ماشینش بازی می کرد با بی خیالی گفت : چی ؟

ستاره به صورت او خیره شدو با جدیت گفت : من هنوز فامیلی تو رو نمی دونم

حرکت سوئیچ در دستش متوقف شد و بعداز کمی مکث سرش را بالا آورد و برای چند صدم ثانیه نگاهش با نگاه ستاره تلاقی کرد.

ستاره که با دقت به اونگاه می کرد احساس کردچشمهای سبز رنگش حالت ناشناخته ای پیدا کرده اند. بلافاصله بعد از این حس ، نگاه او رنگ همیشگی را به خود گرفت و در حالی که می خندید گفت : واقعاً

- آره من با توبیرون میام ولی هنوز درست نمی شناسمت

مانی که همچنان لبخندش را حفظ کرده بود گفت: یعنی بهم اعتماد نداری؟

- مسئله اعتماد نیست. شناخت وامنیته !

مانی با بدجنسی گفت : نکنه از من می ترسی؟!

ستاره می خواست جوابی بدهد که غذاها را آوردند.

هر دو مشغول خوردن غذا بودند که ستاره گفت : میدونی چی تو شخصیتت بیشتر از همه عجیبه؟

مانی ازخوردن دست کشید و با کنجکاوی گفت : چی ؟


romangram.com | @romangram_com