#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_202

* * *

هوا تقریباً تاریک شده بود که به رستوران رسیدند. رستوران در یکی از خوش آب و هوا ترین مناطق شهرقرار گرفته بود و اطرافش را کوههای سر به فلک کشیده احاطه کرده بودند.

ستاره یک مانتوی نسبتاً زخیم مشکی رنگ به همراه شال مشکی پوشیده بود . همیشه رنگ مشکی را دوست داشت چون به پوست سفیدش می آمد.

نگاهی به مانی که کت مشکی رنگ خوش دوختی پوشیده بود انداخت وبا خود فکر کرد بیرون آمدن با او بعد از بهم زدن رابطه اش با سهیل کار درستی نیست ولی حسی مرموزاو را وادار به اینکار می کرد. حسی شبیه حسادت !

سهیل می توانست با کس دیگری غیر از او باشد. چرا او نتواند ؟!

با عبور از دروازه ورودی زیبایی وارد رستوران شدند. رستوران سبک سنتی داشت ودر جای جای محوطه تخت قرار داده بودند. بخاطر ابرهایی که آسمان را پوشانده بودند، هوا کمی گرمتر از همیشه بود و عده ای روی تخت ها نشسته بودند.

آنها نیز روی تختی که زیر درختی قرار داشت و از کنارش جوی آبی می گذشت، نشستند.

مانی با لبخند گفت : به چه هوایی شده دونفره دونفره است

با شیطنت به ستاره نگاه کرد وادامه داد : جای قشنگیه نه ؟

ستاره نگاه دوباره ای به اطراف انداخت و با خوشحالی گفت: آره خیلی قشنگه

در همین لحظه پسر جوانی که لباس محلی پوشیده بود به تخت آن ها نزدیک شد.

بعد از اینکه غذایشان را سفارش دادند ستاره گفت : امروزداشتم به یه چیز خنده دار فکر می کردم

romangram.com | @romangram_com