#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_201
اشکهایش سرازیر شدند و صورتش را خیس کردند ولی او همچنان ادامه داد : من رامینو نمی دیدم اونوقت تو وستاره جونت هر روز جلوی چشمم رژه می رفتید. می خواستم از هم جداتون کنم. می خواستم کاری کنم که ستاره جونت تو صورتت تف کنه. میخواستم زجر بکشی
در میان گریه ، خندیدو گفت: از قیافه درب و داغونت معلومه زیادم ناموفق نبودم
اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و در حالی که لبخند میزد ، ادامه داد : دیگه حرفاتو باور نمی کنه نه ؟ خوبه میرم پیشش وداستانایی از تو و کثافت کاریات براش می بافم که مثل یه تیکه آشغال بندازدت دور
سهیل که هر لحظه عصبانی تر میشد دندانهایش را روی هم فشارداد و دستش را که مشت شده بود بالا آورد.
نگار با خشم فریاد زد : بزن ! با سابقه ای که ازت دارن اگه بفهمن به یه دختر دیگه حمله کردی کارت با کرام الکاتبینه
سهیل برای لحظاتی به چشمهای سیاه او که زمانی دیوانه اش می کردند و حالا هیچ چیز به جز خشم و نفرت در آنها نمی دید خیره شد ودر حالی که از عصبانیت نفس نفس میزد مشتش راپایین آورد ولی بجای صورت او، روی دیوار کنار سرش فرود آورد.
سپس چند ثانیه با خشم به چشمانش خیره شد و از او فاصله گرفت و به سمت ابتدای کوچه حرکت کرد.
نگار از دیوار جدا شد و پشت سر او فریاد زد : بهتره دیگه این ورا پیدات نشه
و به سمت خانه شان حرکت کرد.
نگار وارد خانه شدو سهیل عکس را که هنوز دردستش بود روی زمین انداخت و همانجا وسط کوچه کنار دیوار نشست.
چرا زندگیش که رو به آرامش می رفت دوباره طوفانی شد.
romangram.com | @romangram_com