#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_199


قیافه خندان نگار را به یادآورد که در جواب گفته بود : چرا اینقدرتلخ و سنگ شدی سهیل. اینکه می خوام دوباره با هم باشیم وقت تلف کردنه ؟!

آن موقع بسیار عصبانی شده بودو برای اینکه مبادا کاری دست خودش بدهد کافی شاپ را ترک کرده بود ولی حالاباید با نگار حرف می زدتا دست از سرش بردارد.

بالاخره نگار از دوستش جداشدوبه سمت سرویس رفت. نمی توانست در دانشگاه یا اطرافش با او حرف بزند. دوست نداشت کسی آن ها را ببیند وستاره فکر کند فکرش درست بوده وحق داشته آن کارها را بکند.

موتور را روشن کرد ودنبال سرویس راه افتاد و با خود فکر کرد آیا واقعاً نمی خواهد چیزی را به کسی ثابت کند؟!

نگار سر یک کوچه از اتوبوس پیاده شد وداخل کوچه شد.

موتورش را همانجا گذاشت و بدنبال او وارد کوچه شد. سر ظهر بود وکوچه خلوت بود.

نگار را صدا زد. نگار به سمت او برگشت و با تعجب گفت : اِ تویی سهیل ؟! اینجا چیکار میکنی ؟!

سهیل به او نزدیک شدوگفت : دنبالت اومدم. میخواستم باهات حرف بزنم تو دانشگاه نمیشد.

نگار که خونسردی خود را بازیافته بودگفت : آهان ، خب بگو گوش می کنم

و به دیوار تکیه داد.

سهیل بی مقدمه گفت : چرا امروزصبح دوباره به من زنگ زدی ؟ مگه ما با هم حرفامونو نزده بودیم ؟


romangram.com | @romangram_com