#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_198

و با خود فکر کرد چطور تابحال این موضوع به فکرش نرسیده. شاید برایش مهم نبوده لااقل آن اوایل برایش مهم نبوده. شاید در ناخودآگاهش نمی خواسته او فکر کند بهش اهمیت می دهد.

با کلافگی از جای خودبلند شد تا سطل زباله ای پیداکند و پاکت بستنی را در آن بیندازد.

این مدت قضیه باغ و دانشگاه و موضوع سهیل وهزار و یک مشکلی که داشته اینقدر برایش حواس پرتی درست کرده بود که اصلاً فکرش کار نمی کرد.

* * *

کلاه کاسکتش را روی سرش گذاشت. سوار موتور شد ومنتظر ماند. تا آمدن شخص مورد نظرش باید منتظر می ماند و در این حین کاری به جز فکر کردن نداشت.

با اینکه می خواست به خود بقبولاند ستاره دیگربرایش اهمیتی ندارد ولی نمی توانست به او فکر نکند. تمام خاطراتشان مدام جلوی چشمش بود. هنوز جایی در اعماق قلبش باور نداشت که چیزهایی که آن روز در رستوران دیده وشنیده واقعیت داشته باشد. نمی خواست قبول کند که در مورد او اشتباه کرده است. هنوز امیدوار بود که اتفاقی بیفتد تا به او ثابت کند که همه چیز سوء تفاهمی بیش نبوده است.

سرش را تکان داد و سعی کرد این افکار را از ذهنش خارج کند الان باید حواسش رابه کاری که میخواست بکند جمع می کرد.

بالاخره نگاربه همراه یکی ازدوستانش از دانشگاه خارج شد و همانجا جلوی درِدانشگاه مشغول صحبت شدند .

به نگار کریمی خیره شد. همیشه می ترسید اگر نگار را دوباره ببیند نتواند طاقت بیاورد و همه چیز را فراموش کند و دوباره به سمتش برود ولی در کمال ناباوری با دیدن دوباره او هیچ حسی نسبت به او در خود نیافت. با اینکه برایش عجیب بود ولی آن را به علاقه بی حدی که به ستاره داشت نسبت می داد که هیچ نیرویی نمی توانست جایگزین آن در قلبش شود.

ولی حالا که ستاره نبود باز هم هیچ کششی به او نداشت.

با اینکه دیگر نمی خواست چیزی را به کسی ثابت کند ولی هنوز هم نمی توانست نسبت به نگار کریمی بی تفاوت بماند. همین امروز باید تکلیف او را یک سره می کرد. این دختر با مزاحمت هایش زندگی او را به هم ریخته بود.

به قرار آن روزش با نگار در کافی شاپ فکر کرد. کاش هیچگاه پایش را آنجا نگذاشته بود یا لااقل ستاره را دیده بود. خودش را به یاد آورد که به نگار گفت : ببین نگار من امروز گفتم همو ببینیم تا تکلیفمونو معلوم کنم. شاید تو گذشته بین من و تو یه چیزایی بوده باشه ولی هر چی بوده الان تموم شده. نمی دونم شماره جدیدمو از کجا آوردی ولی اینو بدون با این کارات هیچی بر نمی گرده فقط داری وقتتو تلف میکنی

romangram.com | @romangram_com