#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_197
سپس چوب بستنی را لیسید و ادامه داد: راستی بعد از ظهر چه کاره اید؟ اگه کاری ندارید بریم یه دور بزنیم
ستاره پاکت بستنی را در دستش مچاله کرد و گفت : من نمی تونم بیام مانی دعوتم کرده رستوران
نازنین به اونگاه کردوبا لبخندی شیطنت آمیزگفت : مثل اینکه قضیه تو و این مانی جدیه ! اگه خبریه به ما هم بگو ؟!
ستاره به چند باری که با او بیرون رفته بود فکر کرد وگفت : نه بابا از اون خبرا که تو کله پوک توئه نیست ما فقط با هم دوتا دوست عادییم
مریم وارد بحث شدوگفت : حالا تو چقدر میشناسیش؟ اونقدر هست که بهش اعتماد کنی یا داری بخاطر لج و لج بازی با سهیل باهاش میگردی؟!
ستاره به سهیل فکر کرد که بعد از ملاقاتشان در رستوران دیگر هیچ تماسی با او نگرفته بود. آیا بخاطر لج و لج بازی با او که هیچ سراغی ازش نمی گرفت با مانی می گشت؟!
- خودمم نمی دونم چه حسی بهش دارم هر بار که می بینمش احساس میکنم خیلی وقته می شناسمش
مریم دستی به صورتش کشید و با کلافگی گفت : واقعاً نمی دونم بهت چی بگم ظاهرش که نشون نمی ده چه جور آدمیه. عرشیا با اینکه دوستشه هیچ وقت در مورد کاراش حرف نمی زنه
نازنین گفت : ماشینش که گرون قیمته شاید از یه خانواده سرشناس باشه فامیلیش چیه ؟
ستاره با گیجی به مریم نگاه کرد و نازنین با تعجب گفت : نگو که فامیلیشو نمی دونی؟!
ستاره با ناباوری گفت : راستش تا حالا به فکرم نرسیده بود ازش بپرسم. تو یه فرصت مناسب حتما ً ازش می پرسم تا حس فضولی تو ارضاء بشه
romangram.com | @romangram_com