#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_196
سرش راتکان داد تا افکار مسموم از آن خارج شود. نه ستاره چنین دختری نیست امکان نداشت تا این حد در انتخابش اشتباه کرده باشد. البته قبلاً هم در این مورد اشتباه کرده بود. ولی الان فرق می کرد او دیگر آن سهیل خام چندسال پیش نبود. ستاره هم مثل او نبود.
آیا باید حق را به ستاره می داد؟! نه ستاره باید اورا باور می کرد مگر نمی شناختش و شرایطش را نمی دانست؟! نه حق با ستاره نبود.
دیدن یک دکه روزنامه فروشی رشته افکارش را پاره کرد. به دکه نزدیک شد ویک پاکت سیگار خرید. شایدکشیدن سیگار می توانست آرامش کند.
در همین لحظه تلفنش دوباره شروع به زنگ خوردن کرد. ابتدا می خواست جواب ندهد ولی اصرار تماس گیرنده کلافه اش کرد. تلفن را از جیبش خارج کرد. نه این شماره شهروز نبود.
به شماره آشنایی که هیچ وقت نخواسته بود آن را ذخیره کند نگاه کرد.
تماس را رد کرد وتلفن را خاموش کرد.
نه دوباره به روزهای سیاه گذشته برنمی گشت. شاید ستاره با آمدنش او را از آن گذشته سیاه نجات داده بود ولی نمی گذاشت رفتن او دوباره به سیاهی سوقش دهد.
پاکت سیگار را داخل جوی انداخت و به سمت خانه حرکت کرد.
* * *
نازنین بستنی ها را بدستشان داد و کنارشان روی نیمکت نشست. یک گاز از کیم در دستش خورد وگفت : ما هم دیوونه ایم ها ! ملت دارن یخ میزنن ما داریم بستنی می خوریم
ستاره کمی از بستنی خورد و گفت: باید اینو به تو گفت که ما رو بستنی مهمون کردی
نازنین در حالی که دهانش پر از بستنی بود گفت : اینم جای دستت درد نکنته
romangram.com | @romangram_com