#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_195


- من توهیچ حال و هوایی نیستم حالمم خیلی خوبه. باز جنس جدید برات رسیده که یاد من افتادی. نه خیر من دیگه نیستم بروسراغ یکی دیگه

- این حرفا چیه میزنی داداش؟ من بخاطر خودت میگم نمیدونی بچه ها چقدر سراغتو میگیرن. بیا بهت قول میدم بهت بد نگذره

ناگهان وسوسه ای عجیب زیر پوستش خزید. دلش کمی بی خیالی می خواست ولو برای مدتی کوتاه.

دوست داشت چند ساعتی فراموش کند که پدرو مادرش از خانه بیرونش انداخته اند. برادرش او را ننگ خانواده می داند. درخانه ای زندگی می کندکه مال خودش نیست وشاید بعد از تمام شدن درس هم خانه اش کارتن خواب شود. شغلی دارد که هیچ ربطی به رشته تحصیلی اش ندارد و به جز یک خرج بخور و نمیر چیزی به او نمی دهد حتی یک پس انداز ساده و بدتر از همه کسی که دوستش دارد .......

بی اراده جواب داد: حالا تا ببینم چی میشه

شهروز با خوشحالی گفت: حالا و اما و اگر نداره زود بیا منتظریم

تماس را قطع کرد و با عصبانیت گوشی را روی زمین انداخت. از دست خودش عصبانی بود. چرا این حرف را زده بود.

مدتی با خودش کلنجار رفت و بالاخره برای فرار از افکاردرون سرش از خانه خارج شد.

دستهایش را درون جیب های کاپشنش چپاند واز سرما به خود لرزید.

نه نباید به یک جای گرم پناه می برد باید همینجا میماند به این امید که سرما نگذارد بیشتر فکر کند. ولی سرما هم مانع فعالیت دیوانه وار مغزش نمی شد.

ستاره در این لحظه چکارمی کرد؟! با خیال راحت دراتاقش خوابیده بود یا شاید هم داشت با دوست جدیدش تلفنی حرف میزد یا شاید هم پیش او ......


romangram.com | @romangram_com