#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_194
کاش اینقدر زود نمی رفت. کاش با نگاهی دوباره به او ، چشمهای اشکی اش را می دید.
* * *
درتنها اتاق خانه روی زمین نشسته بود و در حالی که پاهایش را دراز کرده بود به دیوار مقابل زل زده بود. باز معلوم نبود حسین کجا رفته بودکه او را تنها گذاشته بود.
به دیوار تکیه داد. فردا سه شنبه بود واو قصد نداشت به دانشگاه برود. با خود فکر کرد حتماً استاد رحمانی خیلی ناراحت می شود وقتی بفهمد گروه انتخابی اش برای کنفرانس از هم پاشیده و دانشجوی منضبطش سر کلاس حاضر نشده است.
با تصور این صحنه لبخندی روی لبش آمد که با شنیدن زنگ تلفنش از بین رفت. عصبی نگاهی به صفحه گوشی انداخت و با دیدن شماره ای که به نظرش آشنا می آمد با دو دلی جواب داد.
- الوسلام کجایی تو پسر؟
با شنیدن صدای شهروز عصبانیتش جای خود را به تعجب داد. او شماره اش را ازکجا آورده بود. ازوقتی که با آن ها قطع رابطه کرده بود، خطش را عوض کرده بود. البته با این وجود که این روزها هر کسی شماره اش را به راحتی پیدا می کرد دیگر جای تعجب نبود.
- سلام همین دور و ورا. تو شماره منو از کجا آوردی؟
- از همین دور و ورا. از خودت تعریف کن چرا دیگه به ما زنگ نمی زنی ؟ شمارتم که عوض کردی. تازگیا ستاره سهیل شدی. فرزاد می گفت چند روز پیش تو خیابون دیدتت خیلی داغون بودی
- حتماً زیادی فاز گرفته بوده توهم زده
- شایدم ازاین فرزاد هر چیزی برمیاد. اینا رو ولش. امروز یه بارِ جدید برامون رسیده جنسش درجه یک درجه یکه یه سر بیا پیش ما ازاین حال وهوا دربیای
حالا معلوم شد چرا به او زنگ زده. پس دوباره بار جدید رسیده بود و دنبال یک هالوی بی سابقه می گشتند که ازش سوء استفاده کنند.
romangram.com | @romangram_com