#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_193
ستاره به او نگاه کرد و با طلبکاری گفت : اومدی اینجا چیکار؟ مگه نگفتم دیگه نمی خوام ببینمت
سهیل در حالی که هیجانش فرو کش کرده بود با صدایی که به طرز عجیبی آرام و گرفته بود گفت: درست میگی من نباید می اومدم اشتباه کردم. اومده بودم باهات حرف بزنم. می خواستم همه چیزو برات توضیح بدم ولی تو همه چیزو خراب کردی
ستاره که هنوز عصبانی بود گفت : چیه دست پیش رو گرفتی پس نیفتی؟ چی فکر کردی ؟ فکر کردی تو هر غلطی خواستی می تونی بکنی منم تا آخر عمرم می شینم و غمبرک می زنم
سهیل سرش را با تأسف تکان داد وگفت : مشکل از تو نیست از منه که فکر می کردم تو با همه فرق داری. بخاطر تو خودمو عوض کردم ، همه کارای گذشتمو کنار گذاشتم ولی اشتباه کردم دخترا همشون عین همن
با گفتن این حرف بدون اینکه به او نگاه دیگری بیندازد از رستوران خارج شد.
* * *
پشت میز تحریرش نشسته بود و در حالی که بی اختیارچراغ مطالعه را خاموش و روشن می کرد به اتفاقات امروز می اندیشید.
وقتی سهیل را در رستوران با آن قیافه حق به جانب دیده بود ، کنترلش را از دست داده بود و با اینکه بین او و مانی هیچ چیز نبود اینطور وانمود کرده بود تا سهیل را بچزاند. تا عقده های این چند وقت را خالی کند.
به افکارش دهن کجی کرد. آیا واقعاً بین او ومانی هیچ چیز نبود ؟!
دستی به سر وگوش خرس سفید رنگ یادگار مانی که کنار چراغ مطالعه گذاشته بود، کشید. دماغ قرمز رنگش را فشارداد و به مانی و کارهایش فکر کرد. به غرور، نگرانی و مهربانی های توامانش. آیا واقعاً به او علاقه داشت ؟!
با فکر کردن به این قضیه صورت سهیل با چشمهای معصومش در رستوران جلوی چشمش آمد. تابحال چشمهای سیاه رنگ او را که همیشه در برخورد با او می درخشید اینطور بی فروغ ندیده بود. با خود فکر کرد نکند زیادی تند رفته باشد! سهیل چه چیزی را می خواست به او بگوید که این همه اصرار داشت . او چه چیزی را خراب کرده بود؟!
romangram.com | @romangram_com