#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_192
با دیدن این صحنه از کوره در رفت و با خود فکر کرد یعنی ستاره هم لحظه ای که او را با نگار در آن کافی شاپ دیده همین حال را داشته است ؟! یعنی او هم باید چیزی که دیده را به روی خودش نیاورد؟! نه وضعیت او با ستاره فرق می کرد . ستاره چطور توانسته بود بدون اینکه همه حرفهایش را بشنود و همه حقیقت را بداند به این زودی دورش بیندازد وکس دیگری را جایگزینش کند؟!
یعنی همه عشقی که از آن دم میزد همین بود ؟! نه ... نه ... این نمی توانست حقیقت داشته باشد.
با عصبانیت وارد رستوران شد. خودش را به میز آن ها رساند وگفت : اینجا چه خبره ؟ این کیه ستاره ؟!
ستاره که هنوز لبخند بر لب داشت با دیدن او اخم هایش را جمع کرد و گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟
با قیافه ای حق به جانب گفت : اول تو جواب منو بده ازت پرسیدم این کیه ؟
در همین لحظه پسر چشم سبز خود را وارد بحثشان کردوگفت : چه خبرته چرا داد میزنی بشین مثل آدمای متمدن حرف بزنیم
پس پسر او را می شناخت چون اصلاً از دیدنش تعجب نکرد. حتماً این دو نفر از پیش از اینها همدیگر را می شناختند.
نگاهی به لباس های گران قیمت ، قد بلند ، موهای قهوه ای رنگ وچشم های سبزاو که برق میزدند انداخت و با خود فکر کرد پس ستاره بالاخره از بی پولی من خسته شده بود و فقط دنبال بهانه می گشت تا شر من را از سرش کم کند.
با شنیدن صدای ستاره دوباره متوجه او شد که رو به پسر گفت : مانی میشه چند دقیقه تنهامون بذاری
پسر چیزی نگفت و با تکان دادن سر از میز دور شد.
مانی ! پس اینقدر صمیمی بودند که او را به اسم کوچک صدا می کرد. با خود فکر کرد پس چرا هیچ وقت این پسررا ندیده است.
دوباره به او نگاه کرد که پشت پیشخوان رستوران ناپدید شد. پس به این رستوران ربط داشت. به تیپش نمی خورد کارگر باشد پس حتماً صاحب رستوران بود.
romangram.com | @romangram_com