#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_191
- ممنون . راستش دیدم امروز زیاد مشتری نداریم گفتم اگه تو وقت داشته باشی رستورانو بسپرم دست عرشیا بریم با هم یه دوری بزنیم
با اینکه هنوز از حرکت دفعه قبل او گیج بود ولی دوست داشت قبول کند هر چه بود از رفتن به خانه و غرق شدن در فکر اینکه الان سهیل و آن دختر چکار می کنند بهتر بود.
- باشه فقط من الان کلاس دارم. بعد کلاس بریم؟
- اوکی پس بعد کلاست بیا رستوران از اونجا با هم بریم
- باشه پس فعلاً
- می بینمت
* * *
روبروی دانشگاه منتظر او ایستاده بود. می دانست چه ساعتی کلاسش تمام می شود. امروز باید هرطور بود حقیقت را به او می گفت و ازدلش درمی آورد. ابتدا می خواست داخل دانشگاه با او حرف بزند ولی می ترسید دوباره عصبانی شود و پرخاش کند و بیش تر از این در دانشگاه انگشت نما شوند.
بالاخره ستاره از دانشگاه خارج شد ولی برخلاف تصور او ، به سمت سرویس ها نرفت و به طرف رستوران روبروی دانشگاه حرکت کرد.
ازاینکه تنها به رستوران رفته بود، تعجب کرد ولی به خیال اینکه او می خواسته چیزی بخورد فرصت را مناسب حرف های خودش دید و به رستوران نزدیک شد. ولی از پشت شیشه او را دید که برخلاف تصورش تنها نبود و با پسر جوانی که تابحال ندیده بود سر یک میز نشسته بود.
پسر مشغول تعریف مطلب هیجان انگیزی بود و ستاره با لبخند به او نگاه می کرد.
romangram.com | @romangram_com