#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_190
به چشم های سبزرنگ او نگاه کرد. نمی توانست نیت او را از نگاهش بخواند.
آیا واقعاً قصد کمک داشت ؟! یا شاید ....
سهیل که اینقدر به او اعتماد داشت با او اینکار را کرده بود دیگر چه توقعی می توانست از بقیه داشته باشد. با یادآوری سهیل ، اشک هایش که خشک شده بودند دوباره روی گونه هایش روان شدند.
احساس می کرد شدیداً به صحبت کردن با یک دوست احتیاج دارد ولی لبانش قفل شده بودند.
بالاخره مانی با مهربانی گفت : خیله خب اگه نمی خوای چیزی بگی نگو ، فقط آروم باش
و دستش را روی دست او گذاشت. ستاره که از این حرکت او جا خورده بود سریع دستش را کشید و در حالی که از جای خود بلند می شد گفت : من باید برم دیرم شده
و به سرعت از رستوران خارج شد.
* * *
با عصبانیت بدنبال چیزی در کیفش می گشت که تلفنش زنگ خورد. با دیدن شماره مانی در جواب دادن تردید کرد ولی بالاخره جواب داد.
- بله ؟
- سلام خوبی ؟
- مرسی تو چطوری ؟
romangram.com | @romangram_com