#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_189
بعد از جرو بحثش با او ، با حالی خراب وارد رستوران شد. رستوران خلوت بود و مشتری زیادی به چشم نمی خورد.
نمی دانست چرا هر وقت ناراحت است به اینجا پناه می آورد. دوباره ناخواسته اشک هایش روی گونه هایش روان شده بودند که متوجه سایه شخصی بالای سرش شد. سرش را بلند کرد ومانی را دید که روبرویش ایستاده است.
مانی که نگاه او را متوجه خود دید لبخند زد و گفت : می تونم بشینم ؟
سرش را تکان داد واو روبرویش نشست.
- خوبی ؟
سرش را به نشانه پاسخ مثبت تکان داد.
- چرا نرفتی خونه ؟
- حوصله نداشتم برم خونه
- می تونم یه سوال خصوصی ازت بپرسم ؟
کمی تعجب کرد با این وجود دوباره سرش را برای او تکان داد.
- این روزا چرا اینقدر پریشونی اگه چیزی شده به من بگو شاید بتونم کمکت کنم !
romangram.com | @romangram_com