#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_188
- چرا حرف نمی زنی ؟
ستاره همچنان بدون حرف به درخت خیره ماند.
- لااقل بگو من من چه اشتباهی کردم که تو اینجوری شدی؟ دو روزه هر چی زنگ میزنم، اس ام اس میدم جواب نمی دی !
ستاره با خونسردی گفت : تو هیچ اشتباهی نکردی من اشتباه کردم که اینقدر ساده به تو اعتماد کردم
سهیل با تعجب گفت : این حرفا یعنی چی ؟ ستاره تو رو خدا واضح حرف بزن ببینم من دوباره چه غلطی کردم
- نه تو کار غلطی نکردی فقط برگشتی پیش عشق سابقت !
سهیل که حالا دستگیرش شده بود گیر کار از کجاست با صدایی ناله مانند گفت : این چه حرفیه این مزخرفاتو کی بهت گفته ؟
ستاره که تا این لحظه از نگاه کردن به چشمهای او طفره رفته بود مستقیم به چشم هایش زل زد و با آرامشی ساختگی که بدتر عصبانیتش را به رخ می کشید گفت : هیچ کس ، خودم با چشمای خودم دیدمت که تو کافی شاپ دل میدادی و قلوه تحویل میگرفتی
سهیل به چشمهای آبی رنگ او که حالاقرمز شده بود وشعله های آتش از آن ها زبانه می کشید نگاه کرد و با درماندگی گفت : نه به خدا اینطور که تو فکر میکنی نیست
ستاره بالاخره تظاهر را کنار گذاشت و با خشم غرید: آره تو راست میگی من اشتباه فکر میکنم ، اشتباه رفتار می کنم اصلاً من خرم وگرنه با حرف های تو خام نمی شدم. فکر می کردم با همه فرق داری ، با آشغالایی مثل سالاری فرق داری ولی اشتباه می کردم تو هم از قماش همونایی. دیگه نمی خوام ببینمت !
سر جایش ایستاد و به دور شدن او نگاه کرد. در همان حال در افکارش غرق شده بود. باید راهی پیدا می کرد تا به او ثابت کند اشتباه می کند.
* * *
romangram.com | @romangram_com