#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_187
سرش را روی میز گذاشت و با صدایی گرفته گفت: اون برگشته ... !!!
* * *
وارد دانشگاه شد و با عجله به سمت بوفه رفت. در مسیر مدام دور و برش را می پایید تا شاید او را ببیند. وارد بوفه شد ولی نتوانست در محل قرار همیشگیشان اورا پیدا کند . کمی منتظرماند ولی وقتی خبری از او نشد ازبوفه خارج شدوبه سمت کلاس حرکت کرد.
دوروزی بود که ستاره تماس هایش را بی پاسخ گذاشته بود. می دانست که او این روزها از دستش دلگیر است. باید به هر نحوی بود از دلش در می آورد.
وارد کلاس شد واو را دید که روی صندلی ای غیر از صندلی همیشگی نشسته و جای همیشگی او را دختری اشغال کرده و مشغول صحبت با ستاره است. نگاهی به صندلی های همیشگیشان که حالا دو پسر آن ها را اشغال کرده بودند انداخت و با خود فکر کرد حتماً بخاطر آن ها ستاره روی صندلی دیگری نشسته و حالا هم متوجه او نشده ولی وقتی چشم در چشم شدند ونگاه سرد و بی تفاوتش را دید مطمئن شد اتفاقی افتاده است.
ستاره دوباره مشغول صحبت با دختر کناری شده بود وسهیل حسابیاز رفتارش گیج بود.
سعی کردجای خالی نزدیک او پیدا کند اما موفق نشد و مجبور شد در انتهای کلاس بنشیند.
ستاره تا آخر کلاس فقط به روبرو نگاه کرد و نیم نگاهی هم به پشت سرش نینداخت و بعد از کلاس هم به سرعت نور ناپدید شد.
وارد پارک شد و با چشم اطراف را از نظر گذراند. او را چند متر جلوتر از خود یافت. اورا صدا زد ولی او همچنان بی اعتنا در حال دور شدن بود. با سرعت خود را به او رساند وبازویش را گرفت.
- مگه با تو نیستم ؟ چرا جواب نمی دی ؟!
ستاره دستش را کشید و به درخت روبرویش خیره شد.
romangram.com | @romangram_com