#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_186

- نگار ، نگارکریمی

چشم هایش سیاهی رفت و دستش را به دیوار گرفت تا مانع از افتادنش شود.

در حالی که اسم نگاررا زیرلب زمزمه می کرد با صدای بلند گفت : نگو که متوجه حرف من نمی شی خواهش میکنم درست جوابمو بده

حامد کمی مکث کرد و بالاخره با دودلی گفت : خب راستش اون اوایل که تازه اومده بودیم دانشگاه این دختره زیاد با سهیل می گشت اون موقع من خوب سهیلو نمی شناختم ولی خیلی وقت بود که دیگه با هم کاری نداشتن تا این اواخر که سر کلاس با هم دیدمشون. اصلاً نمیدونم این دوتا چه جوری دوباره با هم ...

- بسه دیگه نمی خوام بشنوم

و با حالی خراب به سمت پله ها دوید. از دانشگاه خارج شد. سرش گیج میرفت و نمی توانست روی پاهایش بایستد. ابتدا به سمت پارک رفت تا روی نیمکتی بنشیند ولی با به یادآوردن خاطراتی که از آن جا داشت پشیمان شد. راهش را به سمت رستوران کج کرد. وارد رستوران شد و پشت اولین میز خالی نشست.

در حالی که بی صدا اشک میریخت به گلدان مقابلش خیره شده بودکه نازنین ومریم وارد رستوران شدند.

- تو اینجایی ؟! ما یه ساعته داریم دنبالت میگردیم

بلافاصله بعداز ورود آن ها عرشیاومانی نیز به جمع آنها اضافه شدند و بالای سرشان ایستادند.

ستاره سعی میکرد اشک هایش را پنهان کند ازاینکه دیگران بخصوص مانی او را در این وضع ببینند خجالت می کشید. اصلاً چرا به اینجا آمده بود ؟!

بالاخره با آشفتگی گفت: بچه ها من حالم خوبه خواهش میکنم تنهام بذارید

نازنین دستش را روی شانه اش گذاشت و با عصبانیت گفت : غلط کردی میخوای تنها باشی بگو ببینم چه مرگته ؟

romangram.com | @romangram_com