#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_184

تا صبح با افکار نابسامانش کلنجار رفت و نتوانست بخوابد.

صبح با چشم هایی پف کرده و ظاهری آشفته آماده شد و به دانشگاه رفت. بهتر بود در خانه می ماند ولی نمی توانست. بیرون از خانه لااقل کمتر خودخوری می کرد. امروز سهیل کلاس نداشت و خوشبختانه او را نمی دید.

از کلاس اولش هیچ چیز نفهمید. بعد از کلاس پیش مریم و نازنین رفت.کلاس بعدی آن ها تشکیل نمی شد و می خواستند به خانه بروند. او هم تصمیم گرفت کلاس بعدی اش را تعطیل کند و همراه آن ها به خانه برگردد اصلاً آمدنش با این حال از ابتدا هم اشتباه بود.

به سمت در خروجی می رفتند که نازنین گفت : وای بچه ها لب تاپم

هر دو به سمت او برگشتند و همصدا گفتند : خب !!!

- دست حامد جا مونده

دوباره گفتند: خب !!!

نازنین با حرص گفت : خب و مرض باید برم ازش بگیرم دیگه

ستاره با بی حوصلگی گفت : خب برو بگیر ما اینجا منتظریم

- اینجا سرده شما هم بیاید یه دقیقه میریم دم کلاسشون میگیریم میایم دیگه

و به زور آن ها را دنبال خود روان کرد. وارد طبقه سوم شدند و نازنین به سمت کلاسی رفت. ستاره به او گفت: ما دیگه تو کلاس نمیایم تو برو بگیر بیا

نازنین داخل کلاس شد. چند لحظه بعد مریم به دستشویی آن طرف راهرو اشاره کرد و گفت : حالا که اینجا علاف شدیم من یه سر میرم و میایم

romangram.com | @romangram_com