#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_183
- مرسی کجایی ؟
سهیل نگاهی به دختر انداخت و گفت : دفتر پیکم دیگه مثل همیشه چطور ؟ تو الان کجایی مگه نرفته بودی خرید ؟!
ستاره که از دروغگویی دوباره سهیل عصبانی شده بود به تندی گفت : باشه پس مزاحم کارت نمی شم خداحافظ
و تماس را قطع کرد. سهیل چند لحظه با گیجی به گوشی اش نگاه کرد و بعد دوباره مشغول صحبت با دختر شد.
هنوز مشغول نگاه کردن به آن ها بود و نمی توانست علت دروغگویی سهیل را برای خود توجیه کندکه با قرار گرفتن دستی روی شانه اش به سمت دیگری چرخید. مریم او را تکان داد و گفت : حواست کجاست ؟ میگم کارمون تموم شد بیا بریم
ستاره که گیج شده بود بدون هیچ حرفی به دنبال آن ها روان شد.
وارد خانه شد و به پدر و مادرش سلام داد و راه پله ها را در پیش گرفت. مادرش او را صدازد و گفت : کجا میری ؟ بیا ببینم چی خریدی !
بدون اینکه برگردد گفت : خسته ام مامان بعداً بهتون نشون میدم
- پس لااقل بیا شامتو بخور
- اشتها ندارم مامان میخوام بخوابم
روی تختش خوابیده بود و اشک هایش بی مهابا روی صورتش می چکیدند. اصلاً از سهیل انتظار چنین کاری را نداشت. آن دختر که بود که به خاطرش دروغ میگفت. اول سعی کرده بود با این فکر که او یکی از آشناهای سهیل است خود را توجیه کند ولی اگر اینطور بود چرا سهیل حقیقت را به او نگفته بود. با خود فکر کرد کاش وارد کافی شاپ شده بود و مچشان را گرفته بود ولی نه با این کار بیشتر خود را تحقیر می کرد. نمی توانست باور کند سهیلی که ادعا می کرد او ستاره ای است که به زندگی تاریکش نور داده و تنها کسی ست که در قلبش خانه ساخته و از این مزخرفات که او را خام کرده بود، چطور توانسته بود اینکار را بکند .
romangram.com | @romangram_com