#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_182
سهیل با موذی گری گفت : آهان اونو میگی گفته بودم که آدمش می کنم تو یه فرصت مناسب که تنها گیرش آوردم خفتش کردم و حقشو گذاشتم کف دستش تا اون باشه دختر مردمو چیز خور نکنه
ستاره در حالی که لبخند میزد به او نگاه کرد. چیزی در درونش به او نهیب میزد چیزی در این بین درست نیست. اما نمی دانست آن چیست !
* * *
بسته های خرید را در دستش جا به جا کرد و رو به بقیه گفت: دیگه بیاید بریم چقدر این مغازه اون مغازه می کنید من با هزار بدبختی ماشینو از بابام گرفتم مگه بعد از اون تصادف راضی میشد ماشین دست من بده. بیاید زودتر برگردیم تا صداش در نیومده
مریم بی توجه به عجله او گفت : بذار این خیابونم ببینیم عرشیا می گفت حتماً مغازه هاشو ببینیم مانی بهش گفته بوده خیلی لباساش خوبه قیمت هاشم مناسبه
نازنین روبروی ویترین یک مغازه ایستاد و محو یک لباس شد. چند لحظه بعد در حالی که چشمانش برق می زد رو به ستاره گفت : ستاره جون تو همینجا وایسا ما میریم من این لباسو یه تن میزنم زود برمیگردیم
ودست مریم را کشید و وارد مغازه شد.
عرض پیاده رو را طی کرد و روبروی مغازه به درختی تکیه داد و به اطراف نگاه کرد. درست دو مغازه آن طرف تر از لباس فروشی یک کافی شاپ قرار داشت. کافی شاپ کوچک و دنجی بودکه نظر هر بیننده ای را جلب می کرد. از پنجره نگاهی به داخل کافی شاپ انداخت و با خود فکر کرد بعد از آمدن مریم و نازنین با هم سری به کافی شاپ بزنند.
همچنان به در ورودی کافی شاپ نگاه می کرد که دختر جوانی توجهش را جلب کرد. دختر وارد کافی شاپ شد و میز کنار پنجره را انتخاب کرد ودرست در زاویه دید او نشست. پالتوی کوتاه خوش دوخت مشکی رنگی پوشیده بود و شال و شلوارش را با رنگ سفید ست کرده بود. نگاهی به چشمان درشت مشکی رنگ او که با خط چشم کشیده تر شده بود انداخت و به فکر فرو رفت. مطمئن بود قبلاً جایی او را دیده است اما به یاد نمی آورد.
بالاخره دست از تلاش برای به یادآوردن او برداشت ومسیر نگاهش را عوض کرد. نگاهی به در مغازه لباس فروشی انداخت ولی از دوستانش خبری نبود دوباره به سمت کافی شاپ نگاه کرد و این بار در کمال تعجب پسر جوانی را دید که از دور به این سمت می آمد وبسیار به سهیل شبیه بود. با نزدیک شدن او مطمئن شد که خود سهیل است. با اینکه ازدیدن او متعجب شده بود، چند قدم به سمتش برداشت ولی قبل از اینکه به او برسد، او راهش را به سمت کافی شاپ کج کردو ستاره را ندید. ستاره که کنجکاو شده بود پشت درخت پناه گرفت و نگاهی به داخل کافی شاپ انداخت و سهیل را دید که بعد از کمی جستجو به میزی که دختر جوان انتخاب کرده بود نزدیک شد و روبروی او نشست و مشغول صحبت با او شد. ستاره که غافلگیرشده بود تا چند لحظه با گیجی به آن ها زل زد بعد با خود فکر کرد شاید این دختر یکی از آشنایان سهیل است که نمی شناسد هر چند که سهیل آشنایان چندانی نداشت. برای اطمینان شماره سهیل را گرفت و به او نگاه کرد. سهیل نگاهی به گوشی اش انداخت و جواب داد : جانم ؟
ستاره سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند وگفت : سلام خوبی ؟
- ممنون تو چطوری؟
romangram.com | @romangram_com