#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_181
سهیل در حالی که نفس نفس می زد گفت: باور کن دیروز اصلاً حالم خوب نبود. اعصابم داغون بود. از خونه زدم بیرون رومم نمی شد قرارمونو بهم بزنم بخاطر همین اون دروغ مسخره رو گفتم
ستاره با سوء ظن به او نگاه کرد وگفت : چرا حالت خوب نبود؟ چی شده بود ؟
سهیل نگاهش را دزدید وگفت : چیزی نشده بود فقط یاد گذشته افتاده بودم اعصابم بهم ریخته بود
در همین لحظه گوشی اش شروع به زنگ خوردن کردآن را از جیبش درآورد و با دیدن شماره تماس را رد کرد. ستاره که همچنان به او نگاه می کرد با پوزخند گفت : گوشیتم که درست شده !
سهیل با ناباوری به او نگاه کردو با دلخوری گفت : اینو دیگه دروغ نگفتم . گوشیم واقعاً خراب شد دادمش تعمیر. ال سی دیش شکسته بود. تو این بی پولی کلی خرج رودستم گذاشت. چرا اینجوری نگاه میکنی به خدا راست میگم
ستاره با دقت بیشتری به چشمهایش نگاه کرد. با وجود آن ها ، مگر می توانست حرفهایش را باور نکند. این چشم ها آخر او را به جنون می کشاند. چشم هایی که هیچ گونه بدی و زشتی را برنمی تابید.
- خیله خب اونجوری نگاه نکن باور کردم ولی بدون دروغ بعدی که بهم بگی آخرین حرفیه که بهم میزنی چون بعد از اون دیگه کاری باهات ندارم
سهیل لبخند زد و گفت : قول میدم دیگه هیچ وقت بهت دروغ نگم. حالا اجازه می فرمائید بریم سر کلاس
در حالی که هر دو نفر به سمت در سالن حرکت می کردند ستاره گفت : چه بلایی سر شریفی آوردی؟
سهیل با بی تفاوتی گفت : شریفی کیه ؟
ستاره ابروهایش رابالا برد وگفت : که شما امیرشریفی همکلاسی بنده رو یادت نمیاد؟!
romangram.com | @romangram_com