#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_180
نازنین در عقب را باز کردوگفت : خیلی هم دلت بخواد من باهاتون بیام
بعد از رفتن آنها با تعجب به مانی که هنوز آنجا ایستاده بودو قصد رفتن نداشت نگاه کرد. از وقتی آتش بس اعلام کرده بودند مانی چند باری با او تماس گرفته بود ولی او تمایلی به برقراری رابطه زیاد با او نداشت. دوست نداشت دوباره قضیه شریفی تکرار شود.
مانی همچنان به اونگاه می کردکه گفت : مگه تو نمی خواستی باهاشون بری؟
- نه اومده بودم عرشیا رو بدرقه کنم باید تا تعطیلی رستوران بمونم
- آهان پس من دیگه می رم
هنوز چند قدم از او دور نشده بود که صدایش را شنید.
- می خوای تا کلاست شروع میشه بیای تو رستوران یه چیزی بخوری؟
دوباره به سمت او چرخید و گفت : ممنون ولی میخوام قبل از کلاس یکم درس بخونم
مانی شانه هایش را بالا انداخت وگفت : هرجور راحتی
و به داخل رستوران برگشت. ستاره نیز به طرف دردانشگاه رفت.
همینطور که سلانه سلانه قدم برمی داشت و به حوادث اخیر فکر می کرد سهیل را دید که از دور به سمتش می آمد. قدم هایش را تند کرد و وارد دانشگاه شد. سهیل در حالی که سعی می کرد خود را به او برساندگفت : ستاره یه دقیقه صبر کن برات توضیح میدم
سر جای خود ایستادتا سهیل به او رسید سپس در حالی که به چشمهایش خیره شده بود گفت : چی رو میخوای توضیح بدی ؟! یادمه همیشه میگفتی نمی تونی بهم دروغ بگی !
romangram.com | @romangram_com