#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_179
چشمکی به ستاره زد و ادامه داد: انگار یکی حسابی از خجالتش دراومده
ستاره رد نگاه او را دنبال کرد وشریفی را دید که در حال عبور از روبروی آن ها بود. پای چشمش کبود شده بود و یکی از پاهایش می لنگید. با تعجب گفت : چرا به من نگاه می کنید من که خبر ندارم
- آره جون خودت اگه به تو ربطی نداره پس چرا این بدبخت اینقدر سر به زیر شده و اصلاً به ما نگاه نمیکنه
ستاره از جای خود بلند شد و با اخم گفت : من چه میدونم اصلاً شما امروز چه گیری به این یارو دادید
با این حرکت بحث را خاتمه داد و هر سه نفربه سمت در دانشگاه حرکت کردندو از دانشگاه خارج شدند.
بعداز بیرون آمدن از دانشگاه ، نازنین رو به ستاره گفت : من نمی فهمم چرا هر بار که ما میخوایم بریم تو هم تا بیرون دانشگاه با ما میای !
ستاره نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت وگفت : از بس که بیکارم وگرنه دنبال توی بی چشم و رو راه نمی افتادم بدرقت کنم
- خب حالا بیا منو بخور بی اعصاب !
در همین موقع مانی و عرشیا از رستوران خارج شدندو به سمت آن ها آمدند. بعد از سلام و احوالپرسی عرشیا گفت : خب دخترا بریم دیگه
نازنین در حالی که به سمت ماشین می رفت گفت : آره بهتره زودتر راه بیفتیم دیر شد
مریم از پشت سرِ او با صدای بلند گفت : آره شما زودتر برو ، خوب آژانس مفتی گیر آوردی
romangram.com | @romangram_com