#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_173


سهیل پوفی کرد و با کلافگی گفت : چون حرف بی منطق میزنی ببین عزیز من ، داروین تو همون عصری بوده که گالیله و کپرنیک هم بودن که مصادف بوده با مرحله دهم تاریخ اسلام

ستاره به فکر فرورفت. خودش هم در مورد حرفی که میزد مطمئن نبود فقط می خواست جلوی سهیل کم نیاورد. بالاخره کوتاه آمد و گفت : اصلاً چه میدونم این داروینم با این نظریه میمونیش

سهیل در حالی که به قیافه بامزه او می خندید گفت : این کنفرانس هم عجب دردسری شده اونم با وجود همکار خنگی مثل تو

ستاره اخم کردو با مشت به بازوی او زد وگفت : باز تو روت خندیدم روت زیاد شد. خیلی هم دلت بخواد !

و به حالت قهر رویش را از او برگرداند. در همین لحظه صدای زنگ پیامک سهیل بلند شد. ستاره با شنیدن صدای ناگهانی ، ناخودآگاه تکانی خورد و به سهیل نگاه کرد و وقتی او را در حال خندیدن به خودش دید با چشم و ابرو برایش خط و نشان کشید.

سهیل همینطور که به او می خندید به صفحه گوشی نگاه کرد و لبخندش محو شد. نگاهی به ستاره کرد و ستاره سریع سرش را برگرداند در حالی که از گوشه چشم او را می پایید. سهیل چند پیام رد و بدل کرد و دست آخر در حالی که حواسش پرت بود به ستاره گفت : بسه دیگه پاشو بریم سر کلاس

* * *

- ببین مسیر هدف گراف این میشه

مریم نگاهی به ستاره که حواسش نبود انداخت وگفت : با توام ستاره چرا حواست نیست چیزی شده ؟

ستاره می خواست جوابش را بدهد که چند ضربه به در اتاق زده شد و مادر مریم وارد اتاق شد.

- دستتون درد نکنه شهین خانم چرا زحمت کشیدید؟!


romangram.com | @romangram_com