#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_171
در همین لحظه متوجه شخصی شدند که در حال صدا کردن اسم سهیل بود. هردو وسط سالن ایستادند وبه سمت صدا که از پشت سرشان می آمد برگشتند. پسری در حال نزدیک شدن به آن ها بود. ستاره فوراً گفت : میشناسیش؟!
نگاهی به پسر کرد وگفت : آره یزدانی یکی از بچه های کلاسمونه
دختری نیز با سردرگمی در پی پسر روان بود و مرتب می گفت : ول کن بهراد ، بیا بریم
بالاخره پسر و دختر به آن ها رسیدند و هرچهار نفر روبروی هم ایستادند. یزدانی در حالی که سرتاپای آن ها را برانداز می کرد با ناراحتی گفت : چطوری قاپ استادو زدید که کنفرانسو بهتون داد ؟!
سهیل که گیج شده بود با تعجب گفت : منظورت چیه ؟!
یزدانی با صدای بلند گفت : اون کنفرانس مال من و مهشید بود. ما میدونستیم استاد معمولاً چه موضوعاتی انتخاب میکنه و روشون کار کرده بودیم. می خواستیم خودمونو از شر امتحان آخر ترم خلاص کنیم
عده ای از دانشجویان که در سالن حضور داشتند بخاطر صدای بلند یزدانی کنجکاو شده بودندو دورشان جمع شده بودند. سهیل نگاهی به اطرافشان انداخت. سعی کرد آرامش خودرا حفظ کند و گفت : خب شما با استاد صحبت کنید اگه مخالفتی نداشت شما کنفرانس رو بردارید
یزدانی با عصبانیت گفت : باهاش حرف زدیم ولی فایده ای نداشت
سپس با پوزخند به ستاره نگاه کرد و ادامه داد : ما که چشم آبی نداریم بتونیم مخ استاد رو بزنیم
با شنیدن این حرف عصبانی شد. نگاهی به بچه هایی که با کنجکاوی به این صحنه می نگریستندو با هم پچ پچ می کردند ، انداخت و سپس متوجه ستاره شد که سرخ شده بود و با ناراحتی به زمین نگاه می کرد.
با کف دست او را هل داد و گفت : اولاً حرف دهنتو بفهم دوماً حتماً استاد یه چیزی تو ما دیده که کنفرانس رو بهمون داده، شما هم می خواستید عرضشو داشته باشید خودتونو نشون بدید
romangram.com | @romangram_com