#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_170
با شنیدن این حرف همهمه ای بین بچه های کلاس به پا شد. استاد برای ساکت کردن آنها دستش را روی میز زد و ادامه داد : من تو این چند هفته ای که از سال تحصیلی میگذره سعی کردم اون دو نفر را شناسایی کنم و فکر می کنم که موفق شده باشم. با توجه به مشاهدات من آقای سهیل سرمدو خانم ستاره درخشان مناسب ترین افراد برای این کنفرانس هستند
دوباره سر وصدای بچه ها بلند شد و سهیل و ستاره با تعجب به هم نگاه کردند. استاد رو به آن ها کردوگفت : خب بچه ها چی میگین ؟ موافقید ؟!
به ستاره نگاه کرد و وقتی مخالفتی در چهره او ندید با تردیدگفت : نمی دونم استاد اگه شما می فرمائید چشم
استاد لبخند زد و گفت : مطمئنید بعداً پشیمون نمیشید چون همونطور که می دونید اگه کنفرانستون مورد تأیید نباشه این درس رو می اُفتین
در جواب دادن تردید کرد و با گیجی به استاد خیره ماند. اگراز این درس می اُفتاد فرصتی برای جبران آن نداشت.
این بار ستاره به حرف آمد و گفت: نمی دونستیم استاد ولی اشکالی نداره ما به خودمون اطمینان داریم
- حالا که اینطوره پس موضوع رو بهتون میگم. شما باید در مورد یازده مرحله ای که تاریخ اسلام تاکنون سپری کرده تحقیق کاملی ارائه بدید. یک ماه هم بیشتر وقت ندارید
بعد از کلاس هر دو در حالی که در سالن قدم برمی داشتند در مورد مسئله کنفرانس صحبت می کردند. سهیل در حالی که می خندید گفت : دیدی استاد فکر می کرد بخاطر علاقه به درس همه کلاسا رو می ریم نمی دونست ما بخاطر همدیگه است که کلاس تاریخمون ترک نمی شه
هردو به این حرف خندیدند و او ادامه داد : حالا تو اون وسط چه بلبل زبون شده بودی
و ادای ستاره را درآورد : ما به خودمون اطمینان داریم
ستاره اخمی تصنعی کردوگفت : بدبخت ! می خواستم تو کم نیاری مگه ندیدی بچه ها داشتن بهت می خندیدن تو هم عین جغد دهنت باز مونده بود وبه استاد زل زده بودی ، تازه مگه دروغ گفتم من که بخودمون اطمینان دارم تو رو نمی دونم !
لبخند زد وگفت : معلومه که دارم
romangram.com | @romangram_com