#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_168
سهیل لبخند کم جانی زد وگفت : حتماً
چند دقیقه هر دو در سکوت به درختان توت خیره شدند. بالاخره ستاره به حرف آمد و با تردید گفت : راستش یه چند وقتیه می خوام ازت بپرسم ...
نگاهی به چهره گرفته سهیل انداخت و از ادامه دادن حرفش منصرف شد.
سهیل که کنجکاو شده بود به او نگاه کرد وگفت : چی می خواستی بگی؟ بگو، چرا حرفتو خوردی
- ولش کن مهم نبود
- تو هیچ وقت الکی حرف نمی زنی بگو چی می خواستی بگی
- راستش یه مسئله ای چند وقتیه ذهنمو درگیر کرده ولی می ترسم اگه ازت بپرسم ناراحت بشی
سهیل لبخند زد وگفت : قول میدم ناراحت نشم بپرس
- وقتی توی باغ بودیم تو یه بار منو نگار صدا کردی. دوست دارم بدونم این نگار کیه ؟!
سهیل مسیر نگاهش را عوض کرد و با ناراحتی گفت : الان می تونم بگم اشتباه شنیدی و من همچین چیزی نگفتم تا خیالت راحت بشه ولی اینکارو نمی کنم چون قبلاً هم بهت گفتم که نمی تونم بهت دروغ بگم . نگار عامل بیشتربدبختیای منه که هنوزم باهاشون درگیرم. نگار تو دانشگاه همکلاسیم بود. همون موقع که فهمیدم بود و نبودم برای خانوادم فرقی نداره باهاش آشنا شدم و بعد یه مدت رابطمون بیشتر شد. یه جورایی من بهش پناه آوردم. اون موقع به نظرم اون بهترین و پاک ترین دختر کره زمین و بزرگترین شانس زندگیم بود
در این لحظه سهیل پاکت سیگاری از جیبش درآورد و با حسرت ادامه داد : ولی همه چیز اون جوری که من فکر می کردم پیش نرفت و ما بنا به دلایلی از هم جدا شدیم
سیگاری از پاکت درآورد و آن را با فندکشروشن کرد و با نفرت ادامه داد : بعد از جدایی از اون بود که من احساس کردم دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم و دست به هر کثافت کاری که بگی زدم. اون منو با سر هل داد تو منجلاب
romangram.com | @romangram_com