#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_167
ستاره که زیر نگاه مشتاق او سرخ شده بود نگاهش را دزدید و بحث را عوض کرد.
- سهیل میشه یه چیزی ازت بپرسم؟
سهیل خندید وگفت : خواهش می کنم شما صاحب اختیاری اصلاً دو تا چیز بپرس
- چرا با خانوادت مشکل داری و باهاشون زندگی نمی کنی ؟
سهیل روی نیمکتی نشست و در حالی که به دوردست خیره شده بودگفت : مامانم نه ، من از بچگی فقط با بابام مشکل داشتم چون هیچ وقت منو نمی دید فقط برادرم سعید رو قبول داشت. هر کاریم کردم فایده نداشت وقتی هم اون جریان اتفاق افتاد روابطمون بدتر شد و دیگه نتونستم تو اون خونه بمونم
ستاره کنار او روی نیمکت نشست و گفت : دلیل پدرت برای توجه بیشتر به برادرت چی بود؟
- نمی دونم فکر کنم خودشم ندونه. اوایل فکر می کردم چون سعید پسردرسخون وسر به راهیه بابام اینقدر بهش علاقه داره بخاطر همین با اینکه بخاطر سربازی چند سال از دیپلم گرفتنم می گذشت کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم ولی چند وقتی که دانشگاه رفتم کم کم متوجه شدم بی علاقگی بابام به من بخاطر این چیزا نیست اون کلاً منودوست نداره
- فکر نمی کنی این حرفت یکم بی انصافی باشه !
- نه نیست ستاره ، تو از روابط ما چیزی نمی دونی . من الان 25 سالمه ولی تابحال یه بارم با بابام درد و دل نکردم، یه بار با هم دوتایی جایی نرفتیم . مشکل ما ریشه دارتر از این حرفاس. اون با رفتاراش همه فامیل رو نسبت به من بدبین کرد
آهی کشید و با اندوه ادامه داد : وقتی بچه بودم تو تموم فامیلمون بجز مادرم فقط پدربزرگم باهام خوب رفتار می کرد و من بی نهایت دوستش داشتم. یه باغ داشت که تابستونا میرفتیم اونجا. وقتی بابام با غرور از نمرات و جایزه های سعید برای همه تعریف می کرد و قربون صدقش می رفت من به باغ پناه می بردم . میون درختای میوه قایم می شدم تا صداشو نشنوم اونوقت پدربزرگم میومد پیشمو قربون صدقم می رفت. خدابیامرزش آدم خوبی بود
ستاره دست روی شانه سهیل گذاشت و با این کار او را از خاطرات کودکی بیرون آورد سپس با لبخند گفت : غصه نخور، ایشالله همه چی درست میشه راستی حتماً باید یه بار ببریم این باغی که میگی رو نشونم بدی
romangram.com | @romangram_com