#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_165
نازنین چشمکی زد و با لودگی گفت : این چه حرفیه می زنی مریم ، امروز سه شنبه است مگه نمیدونی خانم چه کلاس مهمی دارن!
ستاره اخم کرد و رو به نازنین گفت : اگه فکر کردی امروز مریضم و نمی تونم حالتو بگیرم کاملاً در اشتباهی !
نازنین دستهای خود را بالا آورد و با خنده گفت : آقا ما تسلیمیم ، اصلاً خر ما از کرگی دم نداشت . بیا بریم مریم
با ضعف از پله ها بالا رفت. به سمت کلاس می رفت که سهیل را در راهرو دید. سهیل به محض دیدن او به سمتش آمد و با لبخند سلام کرد ولی با دیدن حال زار او لبخند روی لبش ماسید. با نگرانی نگاه دقیقی به او انداخت و گفت : تو حالت خوبه ؟ چرا اینقدر رنگت پریده ؟!
ستاره با صدای ضعیفی گفت : خوبم دیشب رفتم تو حیاط قدم بزنم هوا سرد بود سرما خوردم
سهیل که ناخودآگاه اخم کرده بود با ناراحتی گفت : تو این سرما واسه چی رفتی تو حیاط؟ چرا مراقب خودت نیستی !
ستاره که حالش خراب بود و حوصله سین جیم نداشت با عصبانیت گفت : من خودم میدونم باید چیکار کنم ، چیکار نکنم. حوصله نصیحت شنیدنم ندارم خاک بر سر من که امروز با این حالم بخاطر اینکه جنابعالی تنها نباشی اومدم دانشگاه
بعد از گفتن این حرف تازه متوجه شد که در عصبانیت نفهمیده چه گفته و خودش را لو داده است. با فهمیدن این موضوع بیشتر عصبانی شد. بی توجه به سهیل وارد کلاس شد و به عمد میان عده ای از دختران نشست وتا آخر کلاس به هیچ کس نگاه نکرد. بعد از کلاس نیز به سرعت از کلاس خارج شد و با قدم هایی بلند به سمت راه پله رفت. سهیل که تمام مدت سعی داشت راهی برای صحبت با او پیدا کند به دنبالش رفت ولی با شنیدن صدای استاد که او را به نام می خواند و می خواست در مورد مطلبی با او صحبت کند ناچار شد پیش او برود.
ستاره با اعصابی متشنج از دانشگاه خارج شد. دلیل این همه عصبانیت را نمی دانست. در محوطه هیچ سرویسی نبود با عصبانیت لگدی حواله سنگی که جلوی پایش بود کرد که همان احساس تحت نظر بودن همیشگی به سراغش آمد. به دنبال یافتن علت این احساس با ناراحتی نگاهی به اطرافش انداخت که متوجه دانیال که کنار اتومبیلش ایستاده بود شد. اصلاً حوصله گوش دادن به خزعبلات او را نداشت. تصمیم گرفت تا او را ندیده از آن جا دور شود. با تصمیمی ناگهانی به سمت ایستگاه تاکسی رفت.
تا کی باید خود را آزار میداد ، بالاخره باید این ترس مسخره را از خود دور می کرد. چرا باید بترسد این همان مسیری بود که بارها و بارها به تنهایی از آن عبور کرده بود همیشه که قرار نبود اتفاقی بیفتد تازه هر اتفاقی بهتر از روبرو شدن با دانیال احمق بود.
وارد پارک شد و مثل همیشه در پیاده روی رو به خیابان حرکت کرد. هوا تقریباً تاریک شده بود و پارک مثل اغلب اوقات خلوت بود. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و به چیزی فکر نکند اما ذهنش مدام حول و حوش مسائل ترسناک می چرخید. به نظرش محیط بیش تر از حد معمول در سکوت فرو رفته بود. حتی اتومبیلی نیز از خیابان عبور نمی کرد وتنها صدای موجود، صدای حرکت باد میان درختان بود. ضربان قلبش بالا رفته بود و تند تند نفس می کشید. این حالات باعث شده بود گلویش حسابی خشک شود. با چند سرف پیاپی دستش را از جیبش خارج کرد و جلوی دهانش گرفت. سرش گیج رفت و دستش را به تنه یکی از درختان توت که حالا خشک شده بود گرفت. وقتی حالش کمی بهتر شد تصمیم گرفت به راه خود ادامه دهد که به نظرش آمد سایه ای پشت بوته ای که روبرویش بود دیده به یکباره ضربان قلبش به شدت افزایش یافت و رعشه ای به جانش افتاد. در حالی که بشدت ترسیده بود بدون فکر از پیاده رو خارج شد و به سمت خیابان دوید. در همین لحظه اتومبیلی که به خاطر خلوتی خیابان با سرعت زیادی حرکت می کرد داخل خیابان پیچید. به وسط خیابان رسیده بود که ماشین را دید ولی توانایی هیچ حرکتی نداشت ، انگار پاهایش به زمین چسبیده بود. از ترس چشمهایش را بست تا این صحنه را نبیند. ماشین تقریباً به او رسیده بود ولی قبل از اینکه با او برخورد کند دستی او را از جلوی ماشین کنار کشید و ماشین با سرعتی سرسام آور از کنار او عبور کرد.
romangram.com | @romangram_com