#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_164

افکار مختلفی در سرش می چرخیدند و در صدر همه آن ها سهیل قرار داشت. به او علاقه داشت ولی نمی دانست باید چه جوابی به او بدهد. بودن با اوصبر زیادی می طلبید. باید خیلی چیزها را تحمل می کرد. از نگاه ها و متلک های ناجور اطرافیان تا درگیریهایی مثل بحث امشبش با دانیال. آیا علاقه اش نسبت به او اینقدر زیاد بود که همه چیز را تحمل کند ؟!

چشم هایش از بی خوابی می سوخت. کم کم احساس سرما به سراغش آمد. حوصله بلند شدن و روشن کردن بخاری را نداشت. پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید. امشب چرا این طور شده بود؟! یک لحظه احساس گرما می کرد ودقیقه ای بعد سرما !

به پهلو غلطید و فکر جدیدی به سرش آمد. با دانیال باید چه می کرد؟!

پسر از خودراضی ای که می توانست برایش دردسر درست کند!

بالاخره چشمانش گرم شد و به خواب رفت.

صبح با شنیدن سرفه های خودش از خواب بیدار شد. گلویش می سوخت و سرش سنگین بود.

کمی صبحانه خورد و با ضعف از خانه خارج شد.

با اصرار مریم و نازنین در مورد علت سرماخوردگی اش ، قضیه دیشب را برایشان تعریف کرد.

مریم با عصبانیت گفت: پسره بی فکر! تو اون سرما تو رو برده بیرون !

ستاره با بی حالی گفت : اون اگه فکر داشت که وضع من این نبود

کمی دیگر با هم صحبت کردند و مریم هنگام ترک دانشگاه رو به ستاره گفت: تو هم بیا بریم خونه نمی خواد با این حالت بری کلاس

ستاره که حالش از صبح بدتر شده بود گفت : نه می خوام کلاسمو برم

romangram.com | @romangram_com