#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_158
- نچ نچ ... دختر به این خوشگلی چقدر بداخلاقه
و آن یکی دستش را دور کمرش حلقه کرد. ستاره تقلا می کرد که خود را از دست او خلاص کند که ناگهان کسی پیراهن پسر را کشید و او را از ستاره جدا کرد.
سهیل در حالی که بسیار عصبانی بود گفت : مگه نمی بینی چی میگه گمشو دیگه
و پسر را به سمت یکی از صندلی ها هل داد. پسر به زمین افتاد و با دیدن عصبانیت سهیل فرار را بر قرار ترجیح داد واز آن جا گریخت.
سهیل با چهره ای خشمگین به ستاره خیره شده بود که با دیدن نازنین که به سمت آنها می آمد از او فاصله گرفت.
نازنین که شاهد ماجرا بود به ستاره نزدیک شد وزیر بغل او را گرفت و در حالی که به او کمک می کرد تا روی صندلی بنشیند گفت : یه دفعه چی شد ؟
ستاره نگاهی به سهیل که با فاصله از آنها به دیوار تکیه داده بود انداخت و با سستی گفت: میخوام برم خونه حالم خوب نیست نازی
- باشه الان برات آژانس می گیرم
و به سمت تلفن رفت. ستاره سرش را پایین انداخت . سعی می کرد به سهیل نگاه نکند.
نازنین بعد از چند دقیقه برگشت و با درماندگی گفت : آژانس ماشین نداشت. بذار ببینم میتونم یکیو پیدا کنم برسونت
ستاره از جای خود بلند شد وگفت : اشکالی نداره خودم میرم سر خیابون دربست میگیرم
نازنین با نگرانی گفت : آخه این موقع شب با این حالت چطور می خوای بری ؟
romangram.com | @romangram_com