#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_157


بالاخره او را پیدا کرد در حالی که کنار دختری با لباس قرمز کوتاه ایستاده بود. دختر تا جای ممکن خود را به او نزدیک کرده بود وحرف میزد.

با ناراحتی رویش را برگرداند تا آن ها را نبیند با اینکارشریفی را دیدکه با دو لیوان در دست به سمت او می آمد. می خواست از جای خود بلند شود و به سمت دیگری برود ولی با یادآوری صحنه ای که چند دقیقه پیش دیده بود منصرف شد و در جای خود باقی ماند. شریفی یکی از لیوان ها را به سمت او گرفت و گفت : دیدم تنها نشستید گفتم براتون یه چیزی بیارم گلوتون تازه بشه. بفرمائید دست منو رد نکنید

ستاره نگاهی به نوشیدنی سرخ رنگ انداخت ، حدس میزد محتویاتش چه باشد و می خواست آن را قبول نکند ولی با دیدن سهیل که کنار گوش دختر چیزی زمزمه می کرد بی اراده لیوان را گرفت و تا ته سرکشید. بخاطر طعم تلخ نوشیدنی صورتش را جمع کرد.

شریفی در حالی که با لبخند به او نگاه می کرد گفت : راستش می خواستم در مورد حرفای آخرتون که بهم زدید باهاتون صحبت .......

ستاره وسط حرفش پرید و با جدیت گفت : بهتره دوباره شروع نکنید چون نظر من عوض نمی شه

شریفی پوزخندی زد و گفت : باید می دونستم . باشه ، هر جور میل خودتونه

و با لبخندی خبیثانه از آن جا دور شد.

ستاره دوباره به سمت سهیل نگاه کرد ولی دیگر آن ها را ندید. سهیل و دختر قرمزپوش هردو ناپدید شده بودند. پوزخند زد و با خود فکر کرد حتماً دنبال جای خلوت تری رفته اند.

در حالی که احساس گرمای شدیدی می کرد از جای خود بلند شد تا از ساختمان خارج شود تا هوایی بخورد. هر لحظه حرارت بدنش بالاتر می رفت و او نمی توانست در هنگام راه رفتن تعادلش را حفظ کند. سرش پائین بود که با برخورد به شخصی تعادلش را از دست داد ولی قبل از افتادن آن شخص بازویش را گرفت و مانع از افتادنش شد. سرش را بلندکرد و با دیدن چشم های قرمز پسر جوان که با گستاخی سرتاپای او را از نظر می گذراند ، به خود لرزید.

در حالی که سعی می کرد بازویش را ازدست اودر بیاورد ، پسر سرش را به گوش او نزدیک کرد و با صدایی کشدارگفت: خانم خوشگله افتار میدی یه دور با هم برقصیم

ستاره در حالی که نفس نفس میزد به سختی گفت : دستمو ول کن عوضی ...


romangram.com | @romangram_com