#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_156

شیرین با چشم و ابرو به سهیل اشاره کرد و در حالی که لبخندمیزد آهسته تر گفت : دیدم داشتی باهاش حرف میزدی، خوب تیکه ای گیرآوردیا کلک !

ستاره ضربه ای به بازویش زد و گفت: برو شیرین کم چرت و پرت بگو

- آره راست میگی بهتره برم مزاحمتمو کم کنم

شیرین با خنده به سمت دیگر سالن رفت و ستاره در حالی که با نگاه او را بدرقه می کرد با خود فکر کرد که او واقعاً فرشته بود ، فرشته ای برای نجات او .

زیرچشمی نگاهی به سهیل انداخت که بشقاب بدست به فکر فرو رفته بود، با طعنه گفت : میوه ها تموم شد بذارید به بقیه هم برسه

سهیل از فکر خارج شد و به او خیره شد. ستاره با لبخندی که ناخواسته در صورتش ظاهرشده بود به او نگاه کرد. بعد از چند لحظه سهیل دستی به موهایش کشید و با لبخندگفت: راستش من ... من ....

قبل از اینکه فرصت کند جمله اش را تمام کند پسری به ستاره نزدیک شد و گفت : سلام اصلاً انتظار نداشتم شما رو اینجا ببینم

ستاره سرش را به جانب صدا برگرداند و با دیدن شریفی ناراحت شد و با اخم گفت : منم همینطور

بلافاصله سرش را به سمت سهیل برگرداندولی با جای خالی او مواجه شد. نگاهی به اطراف میز انداخت ولی او را نیافت. شریفی اینبار با بدجنسی گفت : مثل اینکه بدموقع مزاحمتون شدم؟!

ستاره با خشم ازاو روی گرداند و به سمت نازنین که کنار حامدایستاده بود رفت .

نازنین که شریفی را دیده بود رو به ستاره که تازه به آن ها رسیده بود گفت : تو رو خدا اونجوری نگاه نکن به خدا نمی دونستم این اینجاست . انگار همراه یکی ازدوستای حامد اومده

ستاره جایی دور از نازنین و بقیه ، تنها روی صندلی نشسته بود. از دست همه عصبانی بود. ناخودآگاه بین جمعیت چشم می چرخاند تا شاید سهیل را پیدا کند.

romangram.com | @romangram_com