#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_155


- متوجه منظورتون نمی شم

سهیل با شیطنت به او نگاه کرد و با پوزخند گفت : بابا همون شازده ای رو می گم که با اسب سفید نه نه ببخشید با سمند سفید در رکابتونه دیگه !

ستاره در حالی که چشمانش از خشم می درخشید با آرامش ساختگی برای درآوردن حرص سهیل گفت: آهان ، نتونست بیاد یکم سرش شلوغ بود

به محض دیدن شراره های خشم در نگاه سهیل از حرفش پشیمان شد. چیزی در درونش دوست داشت همه چیز را برای او تعریف کند و او را از اشتباه دربیاورد اما غرورش چنین اجازه ای به او نمی داد. در همین لحظه دختری به او نزدیک شد و او را از فکر و خیال خارج کرد.

- سلام ستاره جون چطوری ؟

نگاهی به شیرین همکلاسی اش که در لباس سفید رنگش مانند فرشته ها به نظرمی آمد انداخت و با لبخند گفت : سلام عزیزم ممنون چه خبرا ؟

در حین گفتن این کلمات نگاهی به سهیل که خود را مشغول برداشتن میوه کرده بود انداخت.

- خبرا که پیش شماست خانم ! قضیه امیر شریفی رو شنیدم

گوش های سهیل با شنیدن این حرف تیز شد و ستاره با تعجب گفت : کدوم قضیه رو میگی ؟!

- بابا همین که سوسکش کردی دیگه از بس تابلوئه کل کلاس فهمیدن نادر می گفت تو ماشین خود یارو ، سنگ رو یخش کردی

ستاره با علم به اینکه سهیل صدایش را می شنود گفت : آهان اون قضیه رو میگی آره روش زیاد شده بود نشوندمش سرجاش


romangram.com | @romangram_com