#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_149


مانی از جای خود بلند شد وپشت به ستاره ایستاد و گفت : وقتی خیلی کوچیک بودم کارخونه بابام ورشکست میشه و اونم دق میکنه مامانمم میره خارج از کشور و دوباره ازدواج میکنه منو عمومو خانواده اش بزرگ کردن

- خیلی متأسفم

- نباش ، من زندگی بدی نداشتم عموم و خانواده اش مثل بچه خودشون با من رفتار کردن من تو زندگیم هیچ کمبودی نداشتم

ستاره همچنان که زیر نور مهتاب به او نگاه می کرد با خود فکر کرد که هرگز فکرش را هم نمی کرده که این پسر بی خیال این گذشته دردناک را پشت سر گذاشته باشد. پسری که سرشار از انرژی بود و با او بودن مملواز هیجانی خاص بود.

چند دقیقه بعد بالاخره مانی به سمتش چرخید و گفت : می خواستم بهت بگم از این به بعد ممکنه بخاطرعرشیا و مریم بیشتر همدیگه رو ببینیم میشه دعوا رو کنار بذاریم و با همدیگه دوست باشیم ، یه دوستی ساده !

ستاره به چشمهای سبزرنگ او که برق اشک در آنها می درخشید نگاه کرد و سرش را تکان داد.

ماشین را نزدیک خانه ستاره متوقف کرد. ستاره به سمت او چرخید وگفت : ممنون شب خوبی بود

مانی با لبخند گفت : خواهش می کنم قابلی نداشت

- در مورد خسارت ماشین ......

مانی وسط حرفش پرید و گفت : باشه طلبم یه روزی باید برام جبران کنی

- تا ببینیم


romangram.com | @romangram_com