#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_148
- پس نه من با این هیکلم عروسک انتخاب کنم
ستاره خرس سفیدرنگی که از همان اول چشمش را گرفته بود انتخاب کرد. مرد خرس را به مانی داد و او، آن را به طرف ستاره گرفت . ستاره نگاهی به خرس انداخت با تعجب گفت : چرا به من میدی ؟
مانی به ستاره نگاه کرد وگفت : مگه نگفتم یادگاری امشبه پس باید مال تو باشه
ستاره خرس را گرفت ودر حالی که نوک دماغ قرمز رنگش را می کشید گفت : یادگاری قشنگیه
سپس هر دو از چادر خارج شدند.
آخرین تکه از کیک رادر دهانش گذاشت و در حال خوردن آب میوه به مانی نگاه کردکه خوردنش را به اتمام رسانده بود.
روی نیمکتی کنار رودخانه مصنوعی پارک نشسته بودند. از ازدحام مردم کم شده بود و نور ماه جلوه خاصی به اطراف بخشیده بود.
ستاره با صدای آرامی گفت : حرفایی که توی چادر میزدی راست بود ؟
مانی همینطور که به روشنایی های دوردست چشم دوخته بود گفت : کدوم حرفا؟
- همون حرفا در مورد اینکه بابات چه جوری اسمتو انتخاب کرده
- نه ! من اصلاً بابامو یادم نمیاد که بدونم چه جوری برام اسم انتخاب کرده
- یعنی چی ؟!
romangram.com | @romangram_com