#قفل_پارت_202

اخمی کرد و با حالت بامزه‌ای گفت: پس کی؟ دو ساعته چی دارم برات میگم؟

آروم خندیدم و دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم. مشت آرومی به پاش زدم و گفتم:

- پس نبود من زیاد هم حس نمی‌شده؟

اخم غلیظ‌تری کرد و با اعتراض گفت:

- طراوت!

آسوده خندیدم و به چهره‌ی در همش نگاه کردم، دختر زیبایی بود، قلب پاکی هم داشت؛ مطمئن بودم خدا از بنده‌هاش غافل نمیشه.

بلند شد و چادرش رو روی سرش درست کرد.

- من دیگه برم، تو هم استراحت کن.

- اَه... نرو دیگه، حوصله‌ام سر میره.

چادر رو زیر چونه‌اش محکم گرفت و گفت:

- تو باید استراحت کنی.

اخم کردم، تو این اتاق تنها و دلگیر واقعا روحیه‌ام رو از دست داده بودم. دلم می‌خواست از این‌جا برم تا بتونم بفهمم که دقیقا چه اتفاقاتی افتاده.

- لاله؟

- جانم خواهری؟

لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

- یه مقدار کم پول توی کوله پشتیم هست، بردار چیزی لازم داشتی بخر.

- قربونت برم که تو این شریط هم فکر منی... تو خیالت راحت باشه، من هیچ مشکلی ندارم. دیشب هم آقای رجبی کمی برام خرید...

وقتی ابروهای بالا رفته من رو دید، حرفش رو خورد و دوباره اخم کرد.

- طراوت می‌زنمت‌ها!

از لحن حرف زدنش خندیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com