#قفل_پارت_201
- من خوبم، تو چطوری؟
- تو که خوبی من هم عالیام.
سرم رو به بالشت تکیه دادم و گفتم:
- ببخش تو رو هم به دردسر انداختم.
دستم رو آروم فشار داد و گفت:
- چه دردسری دیوونه؟ خدا رو شکر که حالت خوبه و سرحالی.
پلک زدم و از نگاه آرومش، آرامش گرفتم.
- برام بگو این یه هفته چه اتفاقاتی افتاده؟ چیکار میکردی؟
- پرستار گفت خستهات نکنم، بذار وقتی حالت بهتر شد کلی برات حرف میزنم.
به ابروهام چین دادم و چونهام رو بالا گرفتم.
- نه همین حالا بگو.
خندهی آرومی کرد و گفت:
- از دست تو...
- بگو دیگه!
- وقتی رفتی و نیومدی خیلی نگرانت شدم، تا عصر هی میاومدم جلوی مجتمع و نگاه میکردم تا ببینم میای یا نه؛ اما خبری ازت نبود. یه بار رجبی من رو دید گفت چی شده من هم اینقدر نگرانت بودم همه چیز رو بهش گفتم، اون گفت بریم کلانتری. ما هنوز نرفته بودیم که یه پسری اومد، رجبی فوری شناختش گفت که طاها برادرته. طاها هم گفت که حالت خوب نیست و آوردنت بیمارستان. دیگه ما هم اومدیم اینجا.
خم شد و دوباره گونهام رو بوسید.
- تو این مدت کجا بودی؟
- همون جا، تو همون مجتمع... آقای رجبی خیلی هوام رو داشت.
ابروهام رو بالا دادم و گفتم:
- شاهرخ؟
romangram.com | @romangram_com