#قفل_پارت_203

- من که چیزی نگفتم!

چادرش رو توی دستش جمع کرد و گفت:

- خودتی!

خم شد محکم گونه‌ام رو بوسید و گفت:

- فردا دوباره میام.

دستش رو گرفتم و گفتم:

- با وجود شاهرخ خیالم راحته...

نذاشت جمله‌ام رو ادامه بدم و با حرص گفت:

- طراوت!

- ای بابا... مگه چی میگم؟ میگم اگه کاری داشتی بهش بگو، پسر خوبیه!

با چشم‌های ریز شده نگاهم کرد که این بار با لحن جدی گفتم:

- قبلا دو بار ازدواج کرده...

خواست چیزی بگم که دستش رو محکم‌تر گرفتم و گفتم:

- صبر کن! آدم‌ها برای بهتر شناختن هم نیاز به یه سری اطلاعات از هم دارن، گذشته از شوخی؛ شاهرخ واقعا آدم خوبیه... یعنی من ازش بدی ندیدم، نمی‌دونم چرا دو بار ازدواج کرده و طلاق گرفته. مراقب خودت باش!

لبخند گرمی زد و گفت:

- باشه عزیزم.

دستش رو برام تکون داد و به سمت در رفت. از پشت به قد و قامت بلندش نگاه کردم، ته دلم روشن بود، حس می‌کردم روزهای خوب منتظرمونه.

***

بالشت رو پشت کمرم گذاشت و برام درستش کرد.

- خوبه؟


romangram.com | @romangram_com