#قفل_پارت_184

نفس مضطربی کشیدم و سعی کردم صدام نلرزه.

- طاها... احتشا...

موبایل با صدا پرت شد روی زمین، درد توی دهنم نشست و صورتم گر گرفت از شدت ضربه‌ای که به دهنم خورد.

"وحشی!"

تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد بود. دستم رو روی دهنم گذاشتم و توی دلم دعا کردم که طاها، اسم احتشام رو شنیده باشه.

یقه‌ام رو توی مشتش گرفت و نفس‌های خشمگینش رو توی صورتم پرت کرد.

- بد کردی! بد!

هلم داد، پام پشت پایه‌ی مبل گیر کرد و روی مبل افتادم. چندین بار دستش رو روی دهنش کشید و نفسش رو فوت کرد، به سمتم قدم برداشت که توی مبل مچاله شدم.

تو چند سانتی‌م ایستاد، خم شد. موهاش توی پیشونیش ریخت و دلم پر از نفرت شد، نفرتی که توی چشم‌هام شعله کشید و مطمئنم که احتشام اون رو دید.

دست‌هاش رو دو طرف دسته‌ی مبل گذاشت، خودم رو به پشتی مبل فشار دادم، از ترس نبود از روی انزجار بود.

- همه‌ی تصوراتم رو خراب کردی!

ابروهاش رو بالا داد و لب‌هاش رو تر کرد.

با درد نالیدم:

- نمی‌ذارم طاها رو اذیت کنی، اصلا تو چی می‌خوای؟

چونه‌ام رو گرفت و فشار داد، درد داشت؛ اما نه اون‌قدری که توی قلبم حس می‌کردم.

- نمی‌ذارم یه بچه به ریش من بخنده!

چونه‌ام رو رها کرد و عقب کشید.

- چرا مثل آدم حرف نمی‌زنی؟

نیم نگاهی بهم انداخت و نیشخندی زد.

- آدم؟ باشه. مثل آدم حرف می‌زنم!


romangram.com | @romangram_com