#قفل_پارت_183
از روی مبل بلند شدم و همهی اتاق رو گشتم، حتی یه سوراخ موش هم پیدا نمیشد. در کارت میخورد، پنجرهها دوجداره و حفاظدار بود. گوشم رو به در چسبوندم؛ اما هیچ صدای از بیرون نمیاومد. قلبم میکوبید و از گذشتِ کندِ ثانیهها وحشت کرده بودم. مدام گذشته توی ذهنم زیر و رو میشد؛ اما من به جواب هیچکدوم از سوالاتم نمیرسیدم، عملا این جا زندانی شده بودم و به هیچ چیز دسترسی نداشتم.
خودم رو روی مبل انداختم و برای ثانیهای چشمهام رو بستم؛ ذهنم، روحم، قلبم، جسمم... همه خسته بود.
از پنجره به درختهای خشک و عاری از برگ نگاه کردم، زیر درختها آشغال و برگ ریخته بود، چطور نفهمیدم تو این خونه زندگی جریان نداره؟!
آفتاب نیمه جون زمستونی به وسط آسمون رسیده بود و نشون میداد که ظهر شده؛ اما صدای اذان رو نمیشنیدم! یا این پنجرهها عایق صدا بودن یا این اطراف مسجدی وجود نداشت! موقع اومدن اونقدر تو فکر رویارویی با پدر و مادر احتشام بودم که متوجه مسیر نشدم. تنها چیزی که فهمیدم این بود که تو این محله اکثر خونهها ویلاییه، اگه امکان جیغ و داد هم فراهم میشد ممکن نبود کسی صدای من رو بشنوه!
صدای باز شدن در باعث شد نگاه از پنجره بگیرم و منتظر ورود کسی بشم که میشناختم و نمیشناختم!
در رو بست و خیره نگاهم کرد، نگاه خیرهاش کلافهام کرد. به موبایل توی دستش اشاره کرد و گفت:
- الان طاها زنگ میزنه، میخواد باهات حرف بزنه.
باید خوشحال میشدم یا ناراحت؟ چرا حسهام رو نمیشناختم؟
- حرف اضافه نمیزنی! اسم من هم نمیاری، فهمیدی؟
ابروهام رو گره کردم و جلو رفتم.
- چی میخوای؟ این بازیها چیه؟
نگاهی به ساعت مچیش کرد و گفت:
- بازی!
موبایل شروع به زنگ خوردن کرد، تپش قلبم بالا رفت، شقیقهام نبض گرفت و گلوم خشک شد. موبایل رو به سمتم گرفت و اخطارگونه نگاهم کرد، با دستهای لرزون موبایل رو توی دستم گرفتم.
اخطارگونه گفت:
- مراقب باش!
خشن و خشک! تنها صفاتی بود که میتونستم الان به این آدم روبهروم بدم.
- الو...
- طراوت عزیزم؟
اشک توی چشمم نشست، چقدر صداش گرفته و دور بود. چشمهای احتشام روی لبهام قفل شده بود، میترسید؟ از چی؟
romangram.com | @romangram_com