#قفل_پارت_185
روی مبل روبهروم نشست و سیگاری از جیب شلوارش بیرون کشید. با فندک نقرهایش که طرح یه افعی روش بود روشنش کرد. چرا تا حالا به طرح فندکش دقت نکرده بودم؟
- بهش بها دادم! وقتی داشت از گرسنگی میمرد من دستش رو گرفتم و بالا کشیدمش.
از این "من" با تحکم که حس قدرت و مالکیت رو به آدم القا میکرد، متنفر شدم.
- "من" آدم حسابش کردم!
ابرویی بالا انداخت و دود سیگارش رو فوت کرد، از این سیگار و بوی مزخرفش هم متنفر بودم.
- ولی از حق نگذریم خودش هم بچهی زرنگی بود، اصلا همین زرنگ بودنش باعث شد که این قدر زود رشد کنه و حالا به خودش اجازه بده تو روی من بایسته!
از پشت دود چهرهاش چقدر خشن و نا ملموس بود، یه حس عجیب رو به آدم منتقل میکرد، حسی شبیه به ترس.
- فکر کرده اگه فرمول من رو بدزده میتونه من رو تحت فشار بذاره، میتونه با رئیس طلای سفید ملاقات داشته باشه؛ احمق!
دمای بدنم به زیر صفر رسیده بود؛ اما پوست صورتم میسوخت، انگار که گر گرفته بود. دستهام یخِ یخ، قلبم بیتپش، شاید مردهم؟
به گوشهام اطمینان نداشتم، با سماجت میخواستم فقط بشنوم؛ تحلیل نکنم! تجزیه نکنم! نتیجه نگیرم! فقط بشنوم، نه! نمیخواستم بشنوم. کاش کر میشدم؛ کاش!
میشد این حرفها رو شنید و نفس کشید؟
به پارچهی پالتوم چنگ زدم، اگه چشمهام از حدقه بیرون میزد جای تعجب داشت؟
از بین دندونهام از اعماق گلوم با صدای مرتعشی گفتم:
- تو...
فقط همین "تو"ی ساده، با هزار زحمت و زور، با هزار تقلا و تلاش گفته بودم، انگار که فکم قفل شده بود!
- آره من، من خلافکارش کردم؛ من!
صدا توی سرم اکو میشد. چی داشتم میشنیدم؟ یاد اون شبی افتادم که بهم گفت طاها خلافکار شده، اون شب چه حالی داشتم؟ الان چه حالی دارم؟
مرد منفور روبهروم از روی مبل بلند شد، سیگارش رو کنار پام پرت کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com