#قفل_پارت_167

چی باعث شد که این طور زندگیم رو نابود کنم؟ چی؟ من به چی خودم رو فروختم؟ به اشک مادرم؟ یا کمر خمیده‌ی پدرم؟ رگ غیرت برادرم؟ یا آبروی خودم؟

اشک می‌ریختم؟ برای چی؟ زن تنهایی تو آینه؟ زن؟ چرا نخواستم مثل بقیه‌ی دخترها تور سپید بپوشم و سفید بخت بشم؟

مشت کوبیدم، به صورت زیبای دختر دیروز و زن درد دیده‌ی امروز... مشت کوبیدم به آینه‌ی فرشته‌دار، به فرشته‌ی رونده شده... به شیطان توی چشم‌های دختر، به مُرده‌ی توی چشم‌های زن...

روی زمین آوار شدم و صورتم رو پوشوندم، دلم مرگ می‌خواست!

مرگ!

کسی محکم در آغوشم گرفت.

- طراوت! چی‌کار کردی با خودت؟

با چشم‌های تار و پر از اشکم به صورتش نگاه کردم.

لرزون و بریده بریده گفتم:

- خو...بم.

خوب بودم؟

نگاهم رو به انگشت‌های خونی دست چپم دادم، می‌سوخت و خون ازش چکه می‌کرد.

گاهی چقدر بی‌پناه بودم!

لاله دستم رو توی دستش گرفت و گفت:

- باید بریم دکتر.

سرم رو تکون دادم و دستم رو مشت کردم، خون با سرعت بیشتری از شکاف پوستم بیرون اومد. کاش نه سال پیش یکی پیدا می‌شد و یه مشت جانانه به صورتم می‌زد تا همه چیز رو به باد ندم، کاش!

- لازم نیست.

شونه‌ام رو فشار داد و گفت:

- صبر کن الان میام.

رهام کرد و رفت. صدای برخورد محکم پنجره اومد. بارش برف قطع شده بود و حالا باد می‌وزید. پنجره تا آخر باز شده بود و باد سردی به داخل اتاق می‌اومد. حریر طلایی دور تخت تو دست باد تکون می‌خورد. رعد و برقی زد، صدای هو هوی باد اومد، پنجره محکم بسته و دوباره باز شد.


romangram.com | @romangram_com