#قفل_پارت_165
توی خیابون برف نشسته و سرد، ماشینش رو پارک کرده بود. کنارش ایستاده و بهش تکیه داده بود. از اینجا میتونستم برفی که روی موها و سرشونهاش نشسته رو ببینم.
- از اینجا برو!
سرفهی دیگهای کرد و راست ایستاد. سرش رو بالا آورد و مستقیم به من نگاه کرد. صداش خشدار به گوشم رسید:
- اگه کمکی خواستی...
بین حرفش پریدم و گفتم:
- ممنون، به سلامت!
برو! یعنی دیگه اینجا نیا! دیگه اینطوری قلبم رو نلرزون! دیگه تو برف نمون! یعنی سلامت باشی؛ اما دیگه طرف من نیا! لطفا!
پرده رو انداختم و از پنجره فاصله گرفتم. موبایل رو روی مبل پرت کردم و همونجا نشستم.
لاله کنارم نشست و دستش رو روی شونهام گذاشت. چقدر خوب بود که حرف نمیزد تا من توی افکار درهم و برهمم غرق بشم! من داشتم غرق میشدم؟ یا شده بودم؟
- بهت گفتم که المیرا با هل دادن من از پلهها پرت نشده و نمرده؟
لاله به عادت چشمهاش رو گرد کرد و گفت: چی؟
پوزخندی زدم. نمیدونم به خودم بود یا لاله! شاید به احتشام... شاید هم به این روزگار!
- میشه برای ناهار ماکارونی درست کنی؟
نگاهش رو ازم گرفت و گفت: البته.
لبخندی به درکش زدم و به رفتنش نگاه کردم. چیزهایی که خریده بودیم رو از روی اپن برداشت تا توی یخچال و کابیتها بذاره، در یخچال رو که باز کرد از همین جا پر بودنش رو دیدم.
- طراوت!
سرم رو تکون دادم و چشمهام رو بستم، سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم.
نمیدونست که نباید به یه زن درد دیده محبت کنه؟
صدای از اعماق وجودم گفت "محبت؟!"
آره، من محبت تعبیرش میکردم!
romangram.com | @romangram_com