#قفل_پارت_160

ابروهاش رو بالا داد و گفت: مگه تو دیدیش؟

- تا الان داشتم تو خونه‌ی اون زندگی می‌کردم!

چشم‌هاش رو گرد کرد و با حالت بامزه‌ای گفت: دروغ؟

سرم رو تکون دادم و دستش رو کشیدم. هر دو روی مبل نشستیم و من از تمام اتفاقاتی که این مدت افتاده بود براش تعریف کردم. چشم‌های گرد شده و دهن بازش واقعا خنده‌دار بود، هر بار بین حرفم می‌پرید و می‌گفت"دروغ؟" و من اخم می‌کردم و می‌گفتم "اه! چقدر این کلمه رو میگی؟"

در حالی که به عادت با موهاش بازی می‌کرد گفت: آخه واقعا عجیبه!

و من گفتم: عجیب؟ آره! این همه اتفاق تو زندگی یه آدم واقعا عجیبه!

بعد از تموم شدن حرف‌هامون، حسابی گرسنه بودیم.

بلند شدم و گفتم:

- تا تو یه استراحت بکنی من برم یه چیزی بگیرم بیام.

موهای مشکیش رو جمع کرد و با گل سرش بست.

- من هم میام.

سرم رو تکون دادم و پالتو و شالم رو پوشیدم. لاله هم آماده شد و چادر به سر به همراه من از خونه بیرون اومد.

- طراوت؟

سرم رو بالا آوردم و با شاهرخ چشم تو چشم شدم. در خونه‌اش رو بست و به سمت ما اومد. در حالی که نگاه متعجبش بین ما در گردش بود گفت:

- معلومه کجایی تو؟

شالم رو دور گردنم محکم کردم و گفتم: سلام!

کلیدش رو توی جیب پالتوی کرمش گذاشت و گفت:

- می‌دونی چقدر نگرانت بودم؟ هیچ آدرسی هم بهم ندادی حداقل یه خبری ازت بگیرم.

- همه چی مرتبه!

به لاله نیم‌نگاهی انداخت، لاله سرش پایین بود و به زمین نگاه می‌کرد.


romangram.com | @romangram_com